پاراگراف

بنویس اتفاق , ما می افتیم

گزارش جلسه ی نقد و بررسی مجموعه شعر « تو/تهران/1385 »، سروده‌ی آرش نصرت‌اللهی
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۳ 

جمعه، اول آذر 1387، گروه شعر پاراگراف، نشست ماهانه‌ی خود را به نقد و بررسی مجموعه شعر « تو/تهران/1385 »، سروده‌ی آرش نصرت‌اللهی اختصاص داده بود که با صحبت‌های آقایان عنایت سمیعی و پویا عزیزی و با حضور یزدان سلحشور، فرشید پارسی‌کیا، بکتاش آبتین، کبوتر ارشدی، عزت بهمنی، فرانک احمدزاده و تنی چند از شاعران و اهالی ادبیات همراه شد.

اجرای برنامه را طبق معمول، بهروز احمدزاده برعهده داشت که در ابتدا از پویا عزیزی خواست، صحبت‌هایش را آغاز کند.

عزیزی گفت: اولین مسأله‌ای که در برخورد با مجموعه شعر « تو/تهران/1385 » مد نظر قرار می‌گیرد، مسأله‌ی ساختاری است که از اسم این مجموعه شروع می‌شود و همین‌طور تعمیم پیدا می‌کند به کل شعرها و حتا می‌شود گفت سطرهای عظیمی از این کتاب. ساختار خطاب-وصف، تو به عنوان مخاطب و تهران/1385 به صورت وصفی که همین‌طور حرکت می‌کند، حرکت می‌کند و . . .

این ساختمان در ادبیات کلاسیک و کهن، به خصوص در شعر هست. در شاهنامه‌ی فردوسی که البته نوع برخورد با اثر، داستان‌گونه است و کمی متفاوت. کمی جلوتر که می‌آییم، خسرو و شیرین نظامی و حافظ « الا یا ایها الساقی . . . »، این ساختار خطابی-وصفی وجود دارد و بن شعری را تشکیل می‌دهد. حالا نمونه‌هایی از نصرت‌اللهی در این مجموعه، صفحه‌ی 11: به راه افتاده‌ایم/ درافتاده‌ایم با دره/ من از سکونت سنگ‌های دامنه بیزار/ تو از هوای مانده‌ی آبادی دلگیر/ . . .

و یا صفحه‌ی 9: افتاده است/ جنگ از کول مردم/ سرزمین از دهان خبرگزاری/ چشم‌های تو اما افتادنی‌نیست/ . . .

البته در مواردی خطابه‌ای که تولید می‌شود، منجر به تولید نشدن فردیت خود بسنده می‌گردد. دال‌ها، توسط یک ساختمان در یک نقطه به هم می‌رسند و آن نقطه‌ی خارج از خود اثر، دانای کل است، دانای کلی که روایت‌گر است.

مورد دیگری که در این مجموعه می‌توان به آن اشاره کرد، استفاده از صنعت ادبی تشخیص است که البته ما در ادبیات‌امان و همین‌طور ادبیات کهن‌امان بسیار داریم. به عنوان نمونه، شعر اول کتاب که نامش هم « آهنگ هستم » است.

نت‌های عمودی    نت‌های افقی/ نترس/ تار و پودهای من‌اند/ نه چیزهایی که از ارکستر نظامیان می‌خیزد/ نه صدای جفت‌شدن از پوتین سربازان/ هوای تو در حرکت باد/ من در باد/ پر از رقص پارچه‌های سفیدم/ پر از تنیدن نت‌ها/ بند رخت/ خالی نیست/ آواز آویزانم را را نمی‌بینی!

مسأله‌ی دیگر در شعر نصرت‌اللهی، تقطیعی است که به کار می‌گیرد و شعرها را طوری می‌نویسد که از ساختار پلکانی دور می‌شود، در واقع فراروی می‌کند از ساختمان پلکانی.

عزیزی با اشاره به پلکانی نویسی نیما بر اساس ضرورت وزن عروضی و ادامه­ی این پلکانی‌نویسی به شکلی دیگر در شعر شاملو، احمدرضا احمدی و هوشنگ ایرانی، در شعرهای ساده‌نویس و مشکل‌نویس موج نو، بر اساس قطع نفس یا قواعد دیگر، ادامه داد که شعر رضا براهنی به شکل متن نوشته می شود، منتها براهنی این را به شکل گویه-واگویه می‌آورد و یا تغییر لحن باعث تقطیع می‌شود. حالا آرش نصرت‌اللهی هم این روال پلکانی را به هم ریخته و در یک سطر، فاصله ایجاد می‌کند و قاعده‌ی تقطیع شعر ما را به هم می‌ریزد البته اگر قاعده‌ای باشد! این جای سؤال دارد که کجاها مثمرثمر بوده و کجاها نبوده است. در جاهایی به لحاظ دیداری، نوشتار او مشکل پیدا می کند. توضیح این که سینما هنری است که مجموعه‌ای از هنرهای قبل از خودش را دارد و از جنبه‌های بصری، تدوین در سینما شبیه تقطیع در شعر است.

عزیزی ادامه داد: نصرت‌اللهی، بسیار صمیمانه و خیلی راحت با مخاطب برخورد می‌کند و دلیلش بیان ساده‌ای است که به روزمره نزدیک است و به راحتی با ما ارتباط برقرار می‌کند. منتها مرز بیان شاعرانه و غیرشاعرانه باید مشخص شود که در مواردی این مسأله رعایت نشده است.

در این مجموعه، آرش نصرت اللهی، برخورد سهلی با شعر دارد و جزء شاعران ساده‌نویس به شمار می‌رود. او در مواردی مخاطبش را دست کم می‌گیرد در حالی که در شعر امروز ایران با مخاطبی طرفیم که مخاطب حرفه‌ای و تخصصی شعر است. تعداد مخاطب‌ها هم زیاد نیست. در کل 4، 5 هزار نفر که بیش‌تر شاعر هستند. حالا با تیراژ هزار تایی کتاب، چند نفر آن را می‌خوانند؟ اگر شعر گفتن برای این تعداد مدنظر باشد.

با وجود کاستی‌هایی که نظر سلیقه‌ی من است، مجموعه شعر آرش نصرت‌اللهی اتفاق خوبی است و او در قشر ساده‌نویس شعر امروز ایران مشغول نوشتن است.

سپس احمدزاده از عنایت سمیعی خواست که به بررسی مجموعه شعر « تو/تهران/1385 » بپردازد.

سمیعی این‌طور آغاز کرد: فکر می‌کنم، خودآگاهی نسبت به شعر، مقوله‌ی رمانتیک‌ها باشد که در قرن هیجدهم از آلمان شروع شد. سمیعی با توضیحاتی در مورد فیلسوفان مربوط، ادامه داد: فکر می‌کنم همه‌ی آن‌ها پی بردند که خودآگاهی نسبت به شعر یعنی آغاز انقراض شعر. یعنی شما ساختمان یک اثر را با تمام اجزایش مشخص کنید و این آگاهی را هم به خودتان و هم به دیگری منتقل کنید. تصور نمی کنم که حافظ و سعدی یا خاقانی که بدیع‌ترین استعاره‌ها و مجاز‌ها را در آثارشان به کار گرفتند، اشراف یا خودآگاهی چندانی نسبت به قوائد زیباشناختی شعرشان داشتند. یعنی اصلن برایشان مهم نبود. شکل شعر از تلفیق واقعیت و تخیل به وجود می‌آید. حال اگر شاعری باشید مثل سپهری، که با واقعیت کاری نداشته باشید، جایش چیزی به عنوان ایدولوژی عرفان می‌گذارید. به طبیعت توجه می‌کنید. همین‌طور می­شود از سمت واقعیت به عناصر زیباشناختی عقب نشست و رسید به شعر رویایی یا شعر براهنی.

شعر رویایی، رابطه‌ی انسانی را در حد معماری کلمات تقلیل می‌دهد و البته عناصر و اشکال تازه‌ای را وارد شعر می‌کند که برای اعتلای آن از حیث زیباشناختی، مغتنم است. اما شعر رویایی به آن ارتباط که شعر شاملو، اخوان، فروغ و خود نیما با گروه‌های بیش‌تری برقرار می‌کرد، نمی‌رسد.

شعر براهنی که اصلن محور را عوض می‌کند، به این معنی که تحت تأثیر آثار پست‌مدرن، رابطه‌ی دال‌ها که از فلسفه‌ی دریدا گرفته شده و . . . قرار می‌گیرد. تصور من این است که در فلسفه‌ی دریدا، زبان یک امر غیرملموس و متافیزیکی می‌شود، هیچ وجه تعریفی ندارد و دالی، دال دیگر را تداعی می‌کند و انسان همچنان که در برابر کائنات با یک امر لایتناهی روبه‌رو است، زبان هم تبدیل به یک امر لایتناهی می‌شود و غیرقابل فهم و غیرقابل سنجش. که شعر در ذات خود بدوی است. اصلن با این مقوله‌های تمدن و امثال آن خیلی سازگار نیست و خودآگاهی در آن دخیل نیست. من اگر به عنوان یک شاعر روشن‌فکر، نویسنده‌ی کتاب‌خوان، بخواهم شعر چندصدایی بنویسم، بی‌تردید دارم ادا اطوار درمی‌آورم چرا که در ذات فرهنگ من چنین چیزی وجود ندارد که به من القاء کند. از طریق دانسته‌ها هم که گفتم شعر اصلن با خودآگاهی ارتباط ندارد و اگر داشته باشد، همان آغاز انقراض شعر می‌شود که رمانتیک‌ها خطر را دریافتند و به عقب رجوع کردند.

سمیعی با اشاره به تقدس‌زدایی از اسطوره‌ها در شعر فروغ و مقدس کردن آن‌ها در شعر آتشی، گفت: در هر دو شعر ما با تشدید حس سر و کار داریم و حالا بر سر جایی که شعر نصرت‌اللهی با این بیان سازگاری دارد، توضیح می‌دهم.

اول بگویم که شعر آرش نصرت‌اللهی در حوزه‌ی ساختاری می‌گنجد. این ساختاری چیز عجیب و غریبی نیست، رابطه‌ی جزء است با کل. یعنی شما اجزایی در شعر داشته باشید که با هم رابطه‌ی ارگانیکی داشته باشند و یک کل را بسازند. از شعرهایی که این ساختار را دارند و آن تشدید حس در آن هست، شعر اول است با عنوان « آهنگ هستم ». ساختار این شعر را می‌شود به دو عنصر تقلیل داد. یکی نت‌ها و نظامی‌ها است یا همان نت‌ها و ارکستر نظامیان. یکی هم نت‌ها و من. تشدید حس توی این تقابل است که استعاره‌هایی به وجود می‌آورد: . . ./ هوای تو در حرکت باد/ من در باد/ پر از رقص پارچه‌های سفیدم/ پر از تنیدن نت‌ها/ . . .

یعنی موسیقی را تبدیل به شعر می‌کند و با افعالی مثل « نترس » و یا خطاب مستقیم دیگری؛ « نمی‌بینی »، که همه‌ی این‌ها همان حس را با شدت به خواننده القاء می‌کند، در یک روابط ارگانیک و خواننده را با خود همراه می‌کند.

اما شعر دیگری هم هست که از ساختار خارج می‌شود و این نوع شعر را خانم صفارزاده، پیش از انقلاب، مبدع‌اش بود و سعی می‌کرد که کم‌ترین وجه تداعی را برای به هم چسباندن سطرها به‌کار گیرد. این شعر نصرت‌اللهی است: افتاده است/ جنگ از کول مردم/ سرزمین از دهان خبرگزاری/ چشم‌های تو اما افتادنی نیست/ . . .

این‌‌جا رابطه‌ی ارگانیکی بین چشم، خبرگزاری و جنگ وجود ندارد، تنها ارتباط، کلمه‌ی « افتادن » است.

در ادامه کبوتر ارشدی با تشکر از آقای سمیعی به خاطر طرح برخی ضرورت‌ها در خصوص بحث بستر بومی و ظرفیت آفرینش نظری آن، گفت: ما با دهکده­ی جهانی و این حرف­ها، دچار آشوب فرهنگی شده­ایم و اصلن به این فکر نمی­کنیم که ما به این دهکده­ی جهانی چه اضافه می­کنیم. آیا ما باید همیشه مصرف کننده باشیم؟!

ارشدی با اشاره به انتهای صحبت‌های آقای عزیزی و اعتراض به برخی دوستان منتقد جوان، گفت: در جلسه‌ی رونمایی از این مجموعه-نشر ثالث هم آقای علی‌رضا بهنام در مورد شعرهای آقای نصرت‌اللهی صحبت کردند و بعد گفتند اتفاق مبارکی بود در شعر فارسی. واقعن این حرف خیلی بزرگی است. اگر واقعن می‌توانند از این حرفشان دفاع کنند، این حرف را بزنند. آقای عزیزی هم چنین کاری کردند. شعر یا شنونده، احتیاجی ندارند به این نوع برخورد!

یزدان سلحشور هم با مناسب دانستن صحبت­های عنایت سمیعی در خصوص مجموعه شعر نصرت­اللهی، جزییات بیش­تر را به نقدی که به زودی در مطبوعات چاپ خواهد شد، موکول کرد.

سپس بهروز احمدزاده، با خواندن شعر « دیوارهای اهلی » از مجموعه که برای زلزله­ی بم نوشته شده است، اشاره کرد، نصرت­اللهی در برخی شعرها از جمله این شعر، در اجرای تقطیع، تشخیص، توصیف و من شعری­اش به صورت یک جا موفق بوده است.

نیست که/ خشت­های خانه­گی     اهلی­اند/ پیش از تو دیوار/ می­دانست/ قسمت­هایی از صدای تو در پنجه­های باد/ قسمت­هایی از تو در/ دست­های من/ نه     دیگر     نمی­لرزی/ . . .

ارشدی با اشاره به صحبت‌های علی‌رضا بهنام که گفته‌است کتاب نصرت‌اللهی دلیلی بر نادرستی ادعای منتقدانی است که می‌گویند شعر دهه‌ی هفتاد مرده است، اظهار داشت: به نظر من این کتاب به آن نحله از شعر دهه‌ی هفتاد که مرگش اعلام شد، مربوط نمی‌شود.   

سپس آرش نصرت­اللهی گفت: دهه­ی هفتاد جزء تجربه­های من است و البته هیچ وقت نتوانستم آن چیزی را که می­خواستم به طور کامل از آن بگیرم اما اگر اتفاقات دهه­ی هفتاد نمی­افتاد، شعر من به این جا نمی­رسید. تکنیک­هایی که در دهه­ی هفتاد شعر، توی این مملکت به کار گرفته شد حتا اگر خاستگاه فلسفی کامل و پشتوانه­ی محکمی پشتش نبود، تجربه­ای بود که باید انجام می­شد. جالب این که بحث ادبیات دهه­ی هفتاد ناشی از اجتماع ما بود. یعنی مثل پست­مدرن که یک مقوله­ی جامعه­شناختی است و از بستر اجتماع می­آید وارد ادبیات می­شود. در واقع بعد از خرداد 1376 و اتفاقات تیر 1378، ادبیات با این پدیده­ها حرکت کرد. باز شدن فضا و دست زدن به تجربه­های ناآزموده که هرچند همه­اشان درست نبودند اما به من اجازه می­داد آن­ها را ببینم. شما فرض کنید می­خواهید ساختمانی بسازید. باید پی آن را بسازید، اگر بتن آن کیفیت و مقاومت لازم را نداشته باشد، باید آن را تقویت کرد. اگر این هم نبود چه می­شد؟!

سپس احمدزاده از نصرت­اللهی خواست که در ادامه به صحبت و شعر بپردازد.

نصرت­اللهی گفت: در خصوص ساده­نویسی خودم، با دوستان موافقم و من فکر می­کنم که پیچیده­گی مربوط به جوهره و مفهوم شعر است. اما روش­های اجرا و ارائه­ی شعر، نیاز به پیچیده­گی ندارد و من درحال حاضر معتقد به ساده­گی و در واقع آدمی­زاده­گی زبان شعر هستم.

نصرت­اللهی صحبت­هایش را با خواندن دو شعر تازه، تمام کرد و در ادامه حاضرین به شعرخوانی پرداختند.

 

 

,
کلمات کلیدی:
 
سید علی صالحی در پاراگراف
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳٠ 

                              


کلمات کلیدی: سید علی صالحی
 
عنایت سمیعی در پاراگراف
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳٠ 

                                  


کلمات کلیدی: عنایت سمیعی
 
سخنرانی عنایت سمیعی در پاراگراف ( تنظیم : فرانک احمدزاده )
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱ 

جلسه سخنرانی عنایت سمیعی در پاراگراف با حضور سید علی صالحی، ری را عباسی، یدالله صمدیان و ...

 

موضوع سخنرانی: استعاره 

 

 

 

 

 منشا زبان، استعاره است. دلالت های زبانی در اندیشهٔ اسطوره ای بر بنیان مشابهت یا استعاره استوارند. اما زبان و استعاره بیان واکنش خود بخودی یا منفعلانهٔ ذهن در برابر جهان عینی نیست بلکه فعالیتی است خلاقانه که بین ذهن و عین رابطه ای زبانی بر قرار می­کند.

در اسطورهٔ زرتشتی آفرینش، از تن گیومرث فلز خلق شد و از تخمهٔ او مشی و مشیانه روئیدند. استحالهٔ انسان به فلز و گیاه و سپس آفرینش آدم و حوای زرتشتی از گیاه ریواس فرایندهای مبتنی بر استعاره اند. استعاره بر اساس همانند یابی بین اشیا نامتجانس، جهان را در زبان بنیاد می­نهد یا تفسیر می­کند. به بیان دیگر استعاره بین اشیا پراکنده و کثیر که رابطه ای با هم ندارند پیوندی بر قرار می­کند که ناشی از دخل و تصرف ذهن در جهان عینی است.

می­خواهم بگویم که ذهن آینه ای در برابر جهان عینی نیست تا به میانجی واژه اشیا را بازنمایی کند، بلکه شیء در ذهن به میانجی استعاره یا عمل خلاقانهٔ ذهنی در زبان ساخته و پرداخته می­شود. استعاره قدرتی جادویی دارد. تبدیل گیومرث به فلز و گیاه و تبدیل گیاه به انسان معجزه ای است شگرف. بدیهی است که انسان اعصار نخستین نمی­تواند در برابر چنان جادویی مقاومت کند و به ناچار مسهور اندیشه ای می­شود که زادهٔ ذهن و زبان اوست. اما سحر استعاره مبتنی بر چه عناصری است ؟

استعاره از طرفی بین عناصر، اشیا و امور ناپیوسته ایجاد رابطه می­کند یعنی به تخیل دامن می­زند و از طرف دیگر به آنها جان می­بخشد یا حیاتی مادی و ملموس به آنها اعطا می­کند تا عوالم مابد الطبیعی را در دسترس قراردهد یا به تعقل نزدیک کند. این جهان جادویی بر ساختهٔ مشابهت های فرضی است که خود را عینی و انضمامی جا می­زند و از خیال واقعیتی می­سازد که افسانه اش افسونگر است. پس، استعاره هم با تخیل سر و کار دارد و هم با تعقل و البته تفکیک تخیل و تعقل امری وضعی است که در پی اندیشه منطقی به وجود می­آید ولی نهایتاً هر یک بهره ای ازدیگری دارد. اما با رشد اندیشهٔ منطقی و افول اندیشهٔ اسطوره ای پیوند بین زبان و استعاه از هم نمی­گسلد بلکه استعاره در زبان بخش، بخش می­شود.

استعاره در اندیشهٔ اسطوره ای قدرتی بنیادی دارد که به موجب آن بین عناصر، اشیا و امور مختلف رابطهٔ این همان برقرار می­شود. به این معنا استعاره صرفاً دلالت یک ایده از شئ بر یک ایدهٔ همانند از شئ دیگر نیست بلکه رابطه و نسبتی است که بین انسان و طبیعت ایجاد می­شود. استحاله یا تبدیل در اسطورهٔ زرتشتی آفرینش فارغ از همانندی یا ناهمانندی بین انسان و گیاه بر رابطه ای استوار است که موجب استحاله یا تبدیل است . پس، در این معنا استعاره پایهٔ ذهن و زبان به حساب می­آید .

اندیشهٔ منطقی، جهان یکپارچهٔ اسطوره ای را که استوار بر همانندی است تکه تکه می­کند. با این همه قدرت منطق نیز مبتنی بر استعاره است.

استدلال استقرایی و قیاسی دو صورت متقابل تعمیم اند که ریشه در مشابهت دارند. شاید با اندکی اغراق بتوان گفت که ساختار دیالکتیک که مبتنی بر تز، آنتی تز و سنتز است، ساختار منطقی شدهٔ استعاره است که مستعارله و مستعار منه آن را می­توان معادل تز و آنتی تز انگاشت و کل استعاره را سنتز. اما بهتر است از اندیشه اسطوره ای که با همه چیز رابطهٔ این همان بر قرار می­کند، فاصله بگیریم، چرا که شباهت ها به جای خود، تفاوت ها را باید دریافت. سعدی، تفاوت ها را از جنبهٔ سلبی بر جسته می­کند:

 دو کس بر حدیثی شمارند گوش        از این تا بدان، ز اهرمن تا سروش    اما ساخت استعاره در دورهٔ کلاسیک سامانمند می­شود و اقتدار عقلانی جانشین تخیل بی بند و بار اساطیری می گردد. مولانا می­گوید:

از نیستان تا مرا ببریده اند                 از نفیرم مرد و زن نالیده اند

جهان در نگاه عارف خاکدان پست و کنام دیوان و ددان است که از وحشت و مصائب آن باید به سر منزل ازلی گریخت. استعارهٔ عصر کلاسیک به رغم گونه گونی، تعقلی، استدلالی و اقتدار گراست که در نهایت عقل بوالفضول را در پیشگاه ما در متعال قربانی می­کند در آن میان بازیگوشی های شاعرانهٔ حافظ گه گاه تک مضرابی می­زند که خارج از دستگاه است : فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم . در عصر کلاسیک اشکال مختلف استعاره به حوزه های فلسفی، زیبایی شناختی و علمی تقسیم می­شود ولی رابطه پنهانی بین آنها شکل می­گیرد. به عنوان مثال، مثل افلاطونی استعاره ای دور از دسترس است که در هیأت ایده ای استعلایی در حوزهٔ زیبایی شناختی عمل می­کند و تراژدی نبرد با خدایان را رقم می­زند.

استعارهٔ مدرن در شعر و ادبیات فارسی در ققنوس نیما، [ 1316] و بوف کور هدایت [ 1315] تبلور می­یابد. نیما در وصف ققنوس می­گوید: او ناله های گمشده ترکیب می­کند / از رشته های پارهٔ صدها صدای دور / در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه / دیوار یک بنای خیالی می­سازد. این توصیف مختصات استعاره ای را که بر تخیل تاکید می­کند به دست می­دهد. به بیان دیگر ققنوس، استعاره ای است که عناصر و اجزا یا تار و پود استعاری خود را مرعی می­کند. از سوی دیگر، ققنوس، فردی است که به فردیت خود می­نازد: بنشسته است فرد / بر شاخ خیزران . استعارهٔ ققنوس، خاکی است و راه علاج دردهای خود و دیگری را در خاک می­جوید نه افلاک. طرح خیالی و خاکی او در این است که خود را به آتش افکند تا از خاکسترش ققنوس های دیگر سر برکنند. استعارهٔ ققنوس، تراژیک ولی خوشبینانه است. نیما پیرو مکتبی است که به آیندهٔ بشریت امیدوار است اما هدایت در بوف کور استعارهٔ بد بینانه ای رقم می­زند.

راوی بوف کور که در خوابی کابوس آسا دختر اثیری را قطعه قطعه کرده بیدار می­شود و لکاته را به سرنوشت دختر اثیری دچار می­کند تا ثنویت خیر و شری را از میان بر دارد ولی دریغ که خود در پایان به پیرمرد خنزرپنزری یا یکی از انبوه مردمانی که خود از آنها نفرت داشت، تبدیل می­شود.

می­گویند هدایت از قرینه سازی بیزار بود تا جایی که دوستی بعد از ساخت خانه اش نظر او را جویا می­شود، هدایت می­گوید: خوب است ولی بهتر بود که حوضتینش را عمل می­کردی. اما استعاره مبتنی بر قرینه سازی است و سر انجام قرینه های استعاری سرنوشت راوی بوف کور و مؤلف او را رقم می­زنند.

 


کلمات کلیدی:
 
داستانی از کیوان دارابی
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱ 

باید پل مدیریت پیاده شوم ولی نمی شوم.نمی توانم که بشوم. سرم را هم نباید زیاد تکان دهم.یقه ی پالتو و هر چه تنم است را بالا داده ام. نه آنکه بخاری سمند بد کار کند، که عقبی ها مرا نشناسند. دونفر چنان توی لاک هم سوار شدند که مسافر جلویی، یعنی مرا، ندیدند.من و مسافر چاق عقبی سوار بودیم،که آنها ، زن دوستم و مردی که نمی شناختم،جلوی پمپ بنزین گیشا، سوار شدند. راننده که شبیه یادم نمی آید کدام مجری تلویزیون بود، با حوصله رانندگی می کرد.از بلند گوهای تودری فابریک سمند،صدای هایده می آمد . از پشت سر هم، صدای خنده های ریز پریسا شنیده می شد و گاهی مرد، که شمرده حرف می زد. می شود گفت مرد صدای خوبی داشت،اما در اطوارهایش ،چیزی نبود که بتوان گفت،از پس این کارها برمی آید. هیچ چیزی شاخ نخواهد،فاسقی که دم می خواهد دیگر!من که این طور فکرمی کردم.سرم را می برم لای روزنامه ی توی دستم ،تا بیشتر در امان باشم. روزنامه را ورق می زنم و توی سخنان رییس جمهور هر جا که به "عدالت" می رسم از سر هیجان و بیکاری ، "فسق" می کارم وبا جملا ت ،که معنی می دهند،حال می کنم.مثلا رییس جمهور با خوشحالی می گوید: در توزیع فسق شتاب بیشتری خواهیم گرفت
آن ساعت عصر،بزرگراه چمران خلوت بود و راننده ی ما هم شتاب گرفته بود.من هم سعی می کردم به جای پریسا، به سیاق رییس جمهور به تعمیق فسق فکرکنم. باید به گونه ای هیجانم را ازمشاهده ی زن دوست قدیمیم توی بغل مردی دیگر، قایم می کردم .اگر مسافرهای عقب نبودند،که البته در آن صورت مدیریت پیاده می شدم ، راننده ی سر کیف سمند که عین داریوش کاردان است، برای یک گپ درست در مورد فسق، به گمانم جان می داد.با سبیل بور و پف پهن زیر چشم هایش ،عرق خور به نظر می آید . در مبحث فسق هم، به گمانم از مرد پشت سری کم تجربه تر نباشد.مخصوصا وقتی که ناگهان صدای پخش را کم می کند
کافی بود کلمه ای از دهانم خارج شود تا پریسا،مثل وقتی که پشت پیشخوان آشپزخانه ناگهان مکث می کند، ، گوش هایش تیز شود. با تمام حواس حرف های فاسق زن دوستم را ار شهر بازی تا پارک وی گوش می کردم ، گاهی هم پریسا را،که می خندید و تکرار می کرد.اسفندیار دیوونه
از صحبت های اسفندیار دستم آمد،مجرد است ،ماشین ندارد و نان بربری و چیزهای دیگر داخل فریزرش را مادرش برایش می آورد.پریسا می گوید: پسرم ننره دیگه! .پسر لندهور پریسا ،ته چین یکشنبه ی او را دوست داشته، فکر می کرده شنبه را با هم بوده اند ، نه یکشنبه.اسفندیار می گوید:فکر کردم خیلی وقته ندیدمت.پریسا زیر بار نمی رود،به گفته ی او ، محال است دوری پریسا،روزهای اسفندیاررا طولانی تر کنند.پدر سوخته ممکن است زن دیگری را دیده باشد اصلا،این عقیده پریساست. در عین حال،متوجه شدم که اسفندیار زیر دست سیامک توی مترو کار می کند،دیر به دیر حمام می رود و مدت های مدیدی است که سایز شکمش 54 است.مسافت گیشا تا پارک وی برای اطلاع من و داریوش کاردان، راننده ی فرودگاه کفایت می کرد که اسفندیار و پریسا،هفته ای دویا سه بار همدیگر را شما بفرمایید ملاقات، می کنند.پسر چاق کناری را به سختی از گوشه ی دیدم رج می زنم، گویی توی چرت رفته باشد و خبردار نمی شود که گاهی اسفندیار، صبح اول وقت ،می رود توی آتلیه ی عکاسی زن دوست من ، دو استکان و حتی بیشتر چای می نوشد، دی وی دی های جدید می برد و همراه زن دوستم، به علاوه، موسیقی تلفیقی گوش می کنند. دوست داشتم ببینم چهره ی مرد گنده ، وقتی که صدایش را مثل یک دختربچه ی 6 ساله لوس می کند، چه شکلی می شود.خب، استعداد فسق که می گویند ،همین چیزها باید یاشد دیگر! صدایی که اسفندیار در می آورد و ما می شنویم، چیزی شبیه صدای دوبلور اردک های ماده، توی کارتون هایی است که گروگردختر6 ساله ی من می بیند! همین طور که شهر را بالا می رویم،به مسیری اضافی که باید برگردم،فکر می کنم.حتی به سرم می زند، جلوی شهربازی پیاده شوم.اما به احتمال زیاد،زن فضول دوست من، مسافرهای پیاده شده را دید می زند.رد خور نداشت در آن صورت دست و پایم را گم می کردم.اما بعید نبود، پریسا حق به جانب رفتار کند .طوری که مطمئن باشد بین خودمان می ماند
که نمی ماند.لا اقل تا شب،که سیر تا پیاز ماجرا را برای سودابه تعریف کنم،صد در صد حواسم می رود پی فاسق زن دوستم ، زن دوستم ،دوست خودم ودست آخر خودم. اگر به سودابه نگویم،روی دلم سنگینی می کند. برای زنم که تعریف کردم،می توانم کم کم، کل ماجرا را فراموش کنم. روی جملات پشت سری ها دقیق تر می شوم تا شب،نعل به نعلش را برای سودابه تعریف کنم.اما وقتی پای سودابه را می کشم وسط، هر کلمه که می شنوم، گویی پتکی می زند پس کله ام.شاید هم نگویم بهتر است.روی آمد و شد و حرف وحدیث ها تاثیر می گذارد دیگر. هرچه بیشتر سردر بیاورم ،بیشتر هول برم می دارد.نباید دیگر فضولی کنم،مسوولیت دارد. داریوش کاردان باز به موقع،رادیو را روشن می کند.گوینده رادیو شعری قدیمی می خواند. اسفندیار هم ادای دوست من،رییسش را در می آورد.به نحوی حرصم می گیرد. این یکی را زن دوستم نمی خندد اما، پسرپسر گفتن ،از دهانش نمی افتد. با خنده ریزهمیشگیش می گوید : اسی دیوونه
شانس بیاورم اسی و پریسا،پارک وی پیاده شوند که من هم بشوم و گردنم را که گرفته، آزادانه این طرف و آن طرف بچرخانم بی ترس آنکه احیانا چشمم بیفتد به جمال عیال دوستم و فاسق محترمش !پریسا،طوری که انگار سایرین بشنوند،بلند می گوید: الانه دیگه ماشین حاضره . معلوم می شود ماشین پریسا تعمیرگاهی توی کوچه ای است که آجیل فروشی تواضع سرش است،نرسیده به میدان قدس.اسفندیار به راننده می گوید:بالاتر از آب میوه توچال.اسی و پریسا،خودمانی هستند طوری که به نظر مسافر و راننده ، زن و شوهرباشند. زن و شوهر با راننده به توفق می رسند که با پیاده شدن ما دو نفر،تاکسی را تا مقصد دربست بگیرند. گاو ما با این توافق، نرسیده به زعفرانیه می زاید،چرا که مجبور می شوم قیل از آنها پیاده شوم.مسافر وراننده می دانند که آقای پشت سری مافوقی عصبی به نام سیامک دارد که گوشت تلخ است ، احدی هم توی اداره دوستش ندارد.اما نمی دانند که آن مافوق مترو، دوست من است و اگر زن گاهی می گوید طفلی سیا،به خاطر این موضوع است که طفلی شوهراوست!آنها حدس نمی زدند که زن و مرد خوشحال عقبی ،امروز را -چه می گویند- مکان نداشته اند و چاره ای که عجالتا به ذهنشان رسیده ،ماشین تعمیر شده ی پریسا و تاریکی کوچه های فرعی است.البته من این طوراستنباط کردم. به همین دلیل به صنعت هتل داری فکر کردم که چقدربه رونق فسق وابسته است . حتی نتیجه گرفتم توی مملکت ما ،به خاطر ممنوعیت قانونی فسق ،هتل داری صرف نمی کند
داریوش کاردان صدای "وقتی که من عاشق می شم" را بلند تر می کند شاید که مسافرها،آسوده تر اختلاط کنند. پریسا وقتی ولی عصر پر چنار را می بیند،بی درنگ می گوید:وای ولی عصر پر چنار....دوس دارم.با هایده زمزمه می کند:دنیای من رنگ دیگه س. اسی می پرد وسط آواز پریسا و می گوید: مقصودبیک هم که دیگه...پریسا می گوید:خیلی بد جنسی . ناخن های بلند دستان پریسا را پشت سرم حس می کنم که ران های درشت اسی را راست و چپ، ویشگون می گیرند. این ویشگون های احتمالی، به اینکه سیامک هم مقصود بیک را دوست دارد،نباید بی ربط باشد! آخر او بار اول، پریسا را توی کتاب فروشی سر مقصود بیک ،دیده بود،عاشق شده بود،گرفته بود ، بعد هم ، عادت های خوب و بدش را به خاطر زنش،یکجا تعطیل کرده بود.از آن جمعه ی معروف تا جمعه ی پیش خیلی می گذرد که خانه ی سیامک،به افتخار هوشنگ وزن جدیدش میترا ،خوردیم و نوشیدیم ، تعریف کردیم وخندیدیم . خاطره ی مقصود بیک را هم به افتخار میترا، مجددا شنیدیم. من و سیا،همان شب، قرار گذاشتیم عید را با بچه ها برویم دبی وهمه ی تعطیلات را خانه ی هوشنگ ومیترا تلپ شویم. از پارک وی تا تجریش را بیشتر حرف می زنند !من و کاردان هم بیشتر گوش می کنیم . پسر چاق عقبی با هایده غمگین تر از این حرف ها شده است که بخواهد از جیک و پیک زوج های گذری سر در بیاورد!پسیان را رد می کنیم که پباده می شود .کرایه اش را چشم توی چشم عقبی ها می دهد و باقی پس می گیرد.باید خوشی زده باشد زیر دل اسفندیار که از کلنل محمد تقی پسیان حرف می زند .از اینکه توی تاریخ نمی داند کلاس چندم نمی توانسته قسمت او را از بر کند .پریسا مدام می خندد . آرام توی گوش اسی ،به نظرم می گوید:از بس خنگی...اسی هم سعی می کند با صدای مردانه بگوید:این که بهش نمیگن خنگی،میگن کون گشادی ...پریسا می گوید:هیس...اسی دوباره پسر خوبی می شود ، من اماهمچنان توی پالتو از گرما و بیقراری ، کلافه می شوم.با دستمال کلینکس خشک و تمیزی مدام دماغ معروفم را می گیرم ، تا احیانا در دیدرس نباشد.در فاصله ی پیاده شدن پسر چاق، اسی و پریسا جا به جا می شوند. از ترس اینکه پریسا هیکلش را بکشد ته صندلی،تا باغ فردوس را رد کنیم،ضربان قلبم مرتب بالاتر می رود.به زودی می فهمم ترسم موضوعیت ندارد ،که اندام های مرد و زن عقبی برای همدیگر،عطش زیادی دارند. اسی به راننده می گوید:اگه میشه بریم تو دزاشیب، از اون ور برگردیم تو کوچه صارمی.راننده سری به موافقت تکان می دهد وباز می رود توی حال و هوای هایده و وقتی که او عاشق می شود.باید کرایه ام را آماده کنم وبگذارم توی دست داریوش کاردان،بی هیچ گفتگوی اضافه. به هر حال از اسکناس های شق و رق جیب پالتویم،یک هزاری در می آورم. این روزها ی آخر سال،هر کی از مغازه ی ما قلم-کاغذ می خرد اسکناس نو می دهد. مستقیم جلویم را نگاه می کنم و هزار تومانی را می گذارم توی دست راننده ی چشم زاغ . می گوید: خورد نداری؟ صدایی نامفهوم در می آورم که:خیرقربان . اسی می گوید که دارد . هزاری مرا از راننده می گیرد. من دستمالی از مال راننده بر می دارم و چند سرفه اضافه راه می اندازم . سر مقصودبیک لای سرفه ها می پرانم همین جا ومی شنوم که پریسا می گوید:آخه...هزاری عیدی.. گفتم عید می خوایم چیکار کنیم؟...اسی دوتا پانصدی به راننده می دهد.داریوش کاردان می گوید: یه دویستی بدی درست میشه. قبل از آنکه مطمئن شود که دارم،یک پانصدی بر می گرداند.توی جیب هایم می گردم وتا یه دویست تومنی مچاله پیدا کنم ، حواسم به ادامه ی حرف های زن دوستم است .پریسا می گوید: تعطیلات عیدو می ریم خونه ی هوشنگ اینا..ابوظبی.اسفندیار سریع می گوید:مفتخورین دیگه ...پریسا می خندد . می گوید تازه فرها د و سودابه و بچه هاشون هم هستن.اسی می گوید:اه اه فرهاد ؟همون دماغه که تو کف توئه ؟ پریسا می خندد و می گوید:آره... همون لوازم تحریریه
از ماشین می پرم بیرون،یقه ام را می دهم پایین و سعی می کنم توی چشم پریسا نگاه کنم،ولی کله ی زن ،جایی بین چانه و پشم های سینه ی اسفندیارغول پیکر، گم شده است. تاکسی دوباره راه می افتد


کلمات کلیدی: پاراگراف ، کیوان دارابی
 
طرح جلد پاراگراف 24(طراح فرشید پارسی کیا)
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳ 

پاراگراف ۲۴ را می توانید بصورت رایگان از نشر توس واقع در خیابان انقلاب دریافت نمایید.


 
شعری از احسان محمد زاده
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٢ 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تبریک می گم پدر شدی

اول

شبیه خنده های زنی بود

بیخ گوش مرد

حالا     کودکی ست      کله پا 

که دنیا را

سبز می بیندٌ       خون ملافه ها

 


 
شعری از محمود بهرامی
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢ 

 

 

 

 

 

 

 

 

منظره‌های بوشهر

 

منظره 3

 

                برای «سعدی گلبیانی»

 

«او» جسد زنی‌ست

برهنه

افتاده بر ساحل

با پاهایی

رها شده بر موج ها

 

و دریا ، دریا ،

دریا که همیشه

کابوس‌های ما را

می‌بیند

 

«او» مردی‌ست

ایستاده بر ساحل

سیگار خود را

بر شن مرطوب

خاموش می‌کند

خیره می‌شود

به کابوس دریا

 

((او)) پیراهن زنی است

بلند و آبی ،

 -و سپید

که از چوب‌رخت

معطل آویخته

و مردی

به کمد خیره مانده

با ته‌مانده‌ی سیگار

بر لب

 

«او» مردی‌ست

که خطوط چهره‌‌ی خود را

بر موج‌ها

دنبال می‌کند

و پیراهن زن

که سپید و ترانه‌خوان

بر امواج می‌رود

 

و دریا ،

دریا

که همچنان

کابوس‌های ما را می‌بیند

 

«او»

مردی‌ست

بر کنار آب

که موج‌‌ها

بر صورتش

خط می‌اندازند 

 


کلمات کلیدی:
 
امیر عابدین زاده و بنفشه فریس آبادی در پاراگراف
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢ 

 

عکاس: فرشید پارسی کیا


 
علیشاه مولوی و بهروز احمد زاده در پاراگراف
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢ 

عکاس:بهمن ریاضی فر


کلمات کلیدی: علیشاه مولوی ، پاراگراف
 
علیشاه مولوی در پاراگراف
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢ 

عکاس: بهمن ریاضی فر


کلمات کلیدی: علیشاه مولوی ، پارا
 
شعری از طناز طباطبایی
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٦ 










 

 


دختر که قدش به آینه برسد
 لب های کودکیش را سرخ می کند
چشمهایش را سیاه
عروسک می شود دختر
و عروسکش روی تاقچه٬ خاک می خورد
دختر که قدش به آینه برسد
بالغ می شودو نگاه های حریص
روی زنانگی اش٬ سر می خورند
دختر که زنی شود
سراغ کودکیش را از تاقچه ها می گیرد
و برای کودکیش هی اشک می ریزد
هی شعر می گوید


کلمات کلیدی:
 
سخنرانی علی بابا چاهی در پاراگراف(جمع آوری فرانک احمد زاده)
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳ 
                                                                                                            عکاس: بهمن ریاضی فر 
                                                                                    

متن سخنرانی علی باباچاهی در جلسه آذر 86 گروه پاراگراف

موضوع سخنرانی : مسئله خود ارجاعی یا ارجاع ادبی 

 مسئله ای که به اصطلاح  فرآیند سالهای  60و70 است و شاید یکی از ممیزها و مشخصه ها ی بخشی از شعر دهه 70باشد بحث خود ارجاعی یا ارجاع ادبی و ارجاع موقعیتی یا ارجاع مصداقی است. یعنی وقتی که بحث شعر متفاوت در جامعه ادبی ما در گرفت خوب این مسئله هم مطرح شد که شعر هرچقدر خود مرجعتر باشد و ازادبیت بیشتری برخوردار باشد ماندگاری بیشتری دارد وبه تعریف شعرنزدیکتر است. مثلا این شعرحافظ : دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند / گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند . اگر ما بخواهیم یک نمونه ای برای بحث خود مرجعیتی یا ارجاع ادبی بیاوریم این است که این شعر اشاره ای به بیرون خود ندارد به طور مثال وقتی یک زلزله در بم اتفاق می­افتد ما می­بینیم که حالا به درستی یا غالبا به دروغ یک زلزله هم در شعر ما اتفاق می­افتد و همه در مورد زلزله می­نویسند یا وقتی یک نفر از بین ما می­رود خیل شعرهای مناسبتی صادر می­شود که این شعرها ارجاع مصداقی دارند یعنی وقتی ما صحبت می­کنیم کاملا مشخص است که راجع به چه چیزی صحبت می­کنیم ولی وقتی می­گوییم دوش دیدم ... همچین چیزی وجود ندارد یعنی تو با تخیل خودت از دل پاره ای از فرا واقعیتها یک واقعیت مستقل را درست کردی بنابراین این شعر ارجاع به خودش دارد. البته اگر من درست گفته باشم . حالا ازهمین منظر یک نگاهی کردم به سبکهای ادبی دنیا که ببینم چقدر این سبکها یا مانیفستهایی که درباره این سبکها داده شده در کارشان مسئله خود ارجاعی مطرح است یعنی چقدر از واقعیت فاصله گرفتند و بعد شعری را پدید آوردند. من نگاه کردم در کار سنبلیستها که معتقدند می­بایست جهانی را در خود بیافرینیم یا به اصطلاح خودشان جهان آرمانی وجود ندارد ،جهان آرمانی در خلا وجود دارد . وقتی همچین صحبتی می­شود یعنی ما از واقعیت فاصله می­گیریم ویک واقعیت دیگری را جایگزین می­کنیم . وقتی به آثار رمبو که خیلی هم مشکل در ترجمه هایش وجود دارد نگاه میکنیم یا به آثار بودلر و یا به بعضی از آثار پل والری مثل گورستان دریایی که توجه می­کنیم می­بینیم که این مسئله وجود دارد البته نه به این معنی که تصمیم گرفتند واقعیت را قطع کنند ، منظورم این است که سابقه این مسئله را در سبکهای ادبی نیز می­توان دید یا مثلا در مکتب پارناس به وضوح می­توان دید و همانطوری که خودتان می­دانید اینها به شدت به مسئله هنر برای هنر معتقدهستند یعنی به موضوعها و مفهومها و به تعبیر خودشان موضوعهای سخن را بسیار ناچیز می­شمارند . یعنی به واقعیتها چه واقعیتهای فیزیکی و یا چه واقعیتهای سیاسی ، اجتماعی کمتر نگاه می­کنند و بیشتر مسئله آنها ریتم و آهنگ است و به اصطلاح خودشان خالی کردن شعر از تمام جنبه ها به غیر از هنر برای هنر. همین مسئله در بین دادائیست ها هم وجود دارد در بین سوررئالیست ها هم وجود دارد حتی در بین کوبیست ها یا کوبیسم ادبی هم وجود دارد . البته تمامی این بررسی ها استنباط شخصی خود من می­باشد و در جایی تدوین نشده است ممکن است که استنباط اشتباهی باشد . وقتی سوررئالیست ها را مشاهده می­کنیم می بینیم که اینها از ذهنیت خودکار استفاده می­کنند یا خودکار وارانه نویسی می­کنند در واقع فرار ازاصل عقل و عقلیت در نگارش . بنابراین یک نوع انقطاع از واقعیت اینجا به چشم می­خورد. مسئله دادائیست ها هم که از این بدتر، همانجوری که شما هم می­دانید اینها دنیا را نفی می­کردند چون که مسئله آنها مسئله جنگ بود و مسائل دیگر. در کارهای آپولینر اگر توجه کنیم که جزو کوبیست های هنری بود بیشتر آثارش سوی و سمت نگارگری دارد اگر این کلمه درست باشد مثل ترسیم کردن قطرات باران یا ترسیم پل که اخیرا دربخشی از شعر ما هم به چشم می­خورد البته این مسئله گرافیستی کردن شعر و بازیهای اینگونه سابقه در شعردنیا داشته است.  من فکر می­کنم که در همین دوره ای که ادبیات ما گرفتار متفاوت نویسی بود که به اعتقاد من این متفاوت نویسی یک وسوسه نبود بلکه یک ضرورت بود ما دیدیم که در بین بخشی از شاعران که یک مقدار ادعای فرامدرن نویسی یا پست مدرن گرایی را داشتند مسئله خودارجاعی به سفارش دکتر رضا براهنی سرعت بیشتری گرفت حال اینکه چقدردرکارهای خود براهنی خود ارجاعی وجود دارد و چگونگی آن خود ارجاعی چه تعریفی و چه توضیحی می­طلبد بماند . من درباره موضوعی صحبت می­کنم که واقعا جزو عوارض شعر معاصر شده چون بعضی ها دچار بد فهمی شده اند یا اصلا دچار بد فهمی نشدند بلکه بر اساس فهم و بر اساس استشعاری که آشکار است دست به این کار زدند که باز هم یک کار هنری در نمی­آید. بسیاری از شعرهایی که در 15 سال اخیر نوشته شد کمتر نمونه ماندگاری به چشم می­خورد البته نمونه هایی خود من سراغ دارم که در بین آثار شاگردان دکتر براهنی به چشم می­خورد که یک استثنا می­باشد اخیرا یک نمونه شعر از پگاه احمدی خواندم که با توجه به نقصهایی که داشت باز امیدوارانه بود . به گمان من یک فرمول خاص و یا یک وجه نگاه خاص را ما نمی­توانیم در شعر وارد کنیم و بگوییم که بر اساس این فرمول بنویسیم . نمونه ای از شعر نیما میخوانم به عنوان شعر خود مرجعیتی البته این را هم اضافه کنم که این یک نوعی از شعراست و در واقع چند شکلی شعر را تکمیل می­کند ولی به عنوان یک فرمول نمی­توان ارائه داد . مرغ آمین دردآلودیست کاواره بمانده / رفته تا آنسوی این بیداد خانه / بازگشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه / نوبت روز گشایش را /در پی چاره بمانده . در این شعر با یک فضایی روبرو هستیم که در عالم بیرون نمی­توانیم با این فضا روبرو شویم در واقع در عالم بیرون مرغ آمینی نداریم که درد آلودیست .... این شعر یک واقعیتی است که در کنار واقعیتهای دیگر سربرافراخته و استقلال خود را نشان داده . حالا سؤال اینجاست آیا این شعر خودارجاعی فاقد معناست ؟ این اشتباه در ادبیات معاصر ما صورت گرفته که شعر خودارجاعی شعری است فاقد معنا در صورتی که این طور نیست. نمونه دیگری از شعر نیما را مثال می­زنم به اسم پادشاه فتح . در واقع در این شعر این طور نیست که یک رویداد بیرونی اتفاق افتاده باشد و شاعر این اتفاق را بازآفرینی کرده باشد مثل حادثه سیاهکل یا حادثه جنگ و ... بلکه تمام ارجاعات به خودش است. این متنها خواننده را به موقعیتی مشخص ارجاع نمی­دهد و تفسیرپذیری این متنها باید با تصمیم خواننده یا منتقدی تحقق پیدا کند که در نقش پژوهشگر اجتماعی ظاهرمی­شود تا با بررسی شرایط اجتماعی احتمالات متن را به نوعی ایهام و تعیّن معنایی تبدیل کند ورنه خواننده با شرایط زیستی جامعه در چمبره ارجاعات ادبی به سرگردانی کیف آوری گرفتار می­شود مگر اینکه یک منتقدی بیاید واگر بخواهد برای این شعر یک مصداق بیرونی درست کند برود سراغ کودتای 28 مرداد و خفقان آن دوره را کنار این شعر بیاورد اما این شعر بدون آن توضیحات هم شعر محسوب می­شود. مسئله مهم دیگری که با مسئله خودارجاعی مطرح شد مسئله معناگریزی به معنای واقعی باختن معنا است . گاهی این مسئله آنقدر اوج گرفت که پاره ای از شاعران به خاطر اینکه شعرشان خود مرجع باشد شعر را قطعه قطعه می­نوشتند درصورتی که کاملا اشتباه بود . اگر به دیدگاه متفکرین غربی نگاه کنیم مثل پل ریکور می­بینیم که این شخص به زبانیت زبان اهمیت می­دهد اما از زبانیت زبان بیشترین معنا را القاء می­کند نه کمترین معنا را در واقع این فرد معتقد است که ارجاعهای ادبی رابطه را ممکن است کدر کند اما معنا را کلا از بین نمی­برد . مطلبی به اسم بی معنایی یا بیشترین معنا در آخرین شماره بایا نوشته ام که درآنجا هم درباره این موضوع صحبت کرده ام . اما پل ریکور در مورد یک نفر استثنا قائل می شود و می­گوید مسئله خودارجاعی در شعرهای رمبو صادق است یعنی به هیچ جایی ارجاع داده نشده . در نهایت اگر پیامی برای دوستان داشته باشم این است که راه متفاوت نویسی که در دهه 70 گشوده شد به گمان من یک ضرورت بود. این شرایط از روی یک جذابیت اتفاق نیفتاد شرایط جهانی وداخلی و اشباع شدگی هایی که درادبیات ما وجود داشت و اصولا نفی زوال ادبیات براندازی که در واقع موضوعیتی نداشت و ادبیات خود را داشت تکرار می­کرد و آن مضامین از گردونه تفکر نسل دیگر و نسل بعد از انقلاب بیرون می­آمد همچنین در دنیا داشت اتفاقاتی می­افتاد ، دیواری خراب شده بود ، بلوکی به هم ریخته بود دیگر کتابهای جلد سفید موضوعیتی نداشتند . یک مرتبه ما دیدیم که فضا پر شد از مطالبی که رنگ فلسفی و روانشناسی به خودش نمی­گرفت و این گونه شد که این مطالب آمدند و مورد مطالعه قرار گرفتند . در واقع چیز مکانیکی نبود که تزریق شده باشد بر خلاف تصور بعضی از دوستان که با بدبینی به این موضوع نگاه می­کنند.  

کلمات کلیدی:
 
علی باباچاهی در پاراگراف
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٥ 


عکاس: بهمن ریاضی فر


کلمات کلیدی:
 
علی بابا چاهی در پاراگراف
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٥ 


عکاس: بهمن ریاض فر


کلمات کلیدی:
 
علی بابا چاهی در پاراگراف
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٥ 


عکاس: بهمن ریاضی فر


کلمات کلیدی:
 
علی بابا چاهی و بهروز احمد زاده در پاراگراف
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٥ 


 
عکاس : بهمن ریاضی فر


کلمات کلیدی:
 
طرح جلد پاراگراف 23
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤ 

 

طراح و عکاس :فرشید پارسی کیا


 
گزارشی از جلسۀ ماهانه گروه پاراگراف (آبان ۸۶) (تنظیم فرانک احمد زاده)
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳ 

                                                                                                         عکس از فرشید پارسی کیا

نقد و بررسی 2کتاب از  احمد رضا احمدی

1- چای در غروب جمعه روی میز سرد می­شود   2- ساعت 10 صبح بود

جلسه با دبیری بهروز احمدزاده و مقدمه ای از آثار و سابقه شاعری احمدرضا احمدی آغاز شد. در این بین اشاره مستقیم می­شود به جریان موج نو که در دهه 40  احمدی با چاپ آثارش مطرح می­کند و بلاقاصله به دو مجموعه آخر ایشان که توسط نشر ثالث و نشر چشمه منتشر شد پرداخته می­شود.

ابتدا  احمدزاده دغدغه های ذهنی خود را با مطرح کردن 2 سؤال بیان می­کند که 1- این دو مجموعه اخیر  احمدی چه جایگاهی در آثار او دارد. آیا ادامه فرایند شعری ایشان می­باشد ؟

2- با توجه به وضعیت شعری امروز، این دو مجموعه چه جایگاهی در شعر امروز دارد و چه کمکی به فرایند شعری ما می­کند ؟

با توجه به سؤالات مطرح شده حاضرین به بحث تقطیع درآثار وی پرداختند که به ظاهر بارزترین ویژگی آثار احمدی می­باشد. نظر مریم خونساری در این باره به این صورت بود که تقطیعها درجهت خود شعر می­باشد و در واقع احمدرضا احمدی خود یک شخصیت تقطیع شده در آثارش می­باشد که این تقطیع شدن گاهی اوقات به خوبی در شعر جواب می­دهد و گاهی اوقات هم سکته در شعر ایجاد می­کند و به نوعی شعر به خواننده تحمیل می­شود. ایشان به جریان تقطیع در دهه 40 اشاره می­کند که در شعر، تقطیع واژگانی صورت می­گرفته به طور مثال با تقطیع ، شعر را به 3 ترکیب تبدیل می­کردند که در واقع در ظاهر شعر فرم ایجاد می­کردند .از نظر ایشان تقطیع در آثار احمدی کاملا آگاهانه می­باشد و به صورت تصادفی اتفاق نیفتاده است چون زبان شعری ایشان زبان مقطع است و به این معتقدند که شعر احمدی شعر سطر می­باشد یعنی سطرهای بسیار درخشان در آثار وی دیده می­شود حتی در آثار دهه 40 این موضوع کاملا به چشم می­خورد.در پی صحبتهای  خونساری  پژمان شفاهی بر این موضوع تاکید داشتند که احمدرضا احمدی در امر تقطیع اصلا موفق نبودند در واقع ایشان این کار را از روی عادت انجام می­دهد و گاهی از بوجود آمدن این فرمهابه خواننده حس بی دقتی دست پیدا می­کند.در نهایت  خونساری بر این اعتقاد بودند که احمدرضا احمدی تاکید زیادی در جدا کردن افعال هنگام تقطیع دارد و با جدا کردن افعال کاملا حس شخصی شاعر را در شعر منتقل می­کند که زیاد هم موفق نبوده. در ادامه بررسی آثار احمدی  ارشدی به این موضوع اشاره می­کنند که آثار احمدرضا احمدی ظرفیت تقطیع شدن را ندارند. تقطیعهای ایشان در این 2کتاب اخیرش اصلا روی فعلها نیست .ایشان با اشاره به شعر صفحه 133 از کتاب "چای در غروب جمعه روی میز سرد می­شود" و باز خوانی این شعر به این موضوع تاکید می­کنند که تقطیعها در جهت فضاسازی و همچنین در جهت خدمت به شعر نمی­باشند. کبوتر ارشدی راجع به شعر اشاره شده می­گوید که این شعر یک زمینه چند ساله دارد و در واقع چون خود احمدرضا احمدی بنیان گذار یک جریان می­باشد ناخودآگاه آن جریان را در آثارش می­توان به وضوح دید. در واقع احمدرضا احمدی موج نو را این طور تعریف می­کند و می­خواهد به سمت عناصر برود.

به نظر کبوتر ارشدی در این شعر سیب دیگر سیب نیست یا زمستانی که از برفش خجل میشودم، این برف خود برف نیست. شاعر این فضاسازی را می­کند ولی در ادامه وارد فضاهای سورئال می­شود و با توجه به این فضاسازیها و غالب فکری خود شاعر که ما از آن با خبر هستیم در یک نفطه به تناقض می­رسیم که این تنافض در 2 مجموعه اخیر شاعر بیشتر به چشم می­خورد.از نظر ایشان در وافع یک جور سهل انگاری و پر گویی در این 2 مجموعه دیده می­شود. آثار چون ظرفیت تقطیع شدن را ندارند به خواننده این حس القا می­شود که شاعر خواسته یک کار غیر متعارف انجام دهد.

کیوان دارابی به موسیقی آثار احمرضا احمدی اشاره می­کند. میزان سکوتی که بعد از هر تقطیع بوجود می­آید باعث ریتم در شعر می­شود وموسیقی ایجاد می­کند که در شیوه خوانش تاثیر می­گذارد در صورتی که این تقطیعها نباشند با یک نثر ساده برخورد می­کنیم که در ادامه این بحث کبوتر ارشدی به این نکته اشاره می­کند که احمدرضا احمدی با این تقطیعها نتوانسته نثر را نجات دهد و  حسن صانعی تقطیعها را پیشنهاد شاعر برای خوانش شعر می­داند که این موضوع از نظر دارابی پیشنهاد نیست بلکه تقطیع ، فرم نهایی شعر می­باشد.

در این راستا بهروز احمدزاده تقطیعها را تلاش احمدرضا احمدی در جهت نحوه خوانش شعر می­داند و شاعر تاکید دارد که شعرهای من را اینگونه بخوانید در صورتیکه از نظر بهروز بسیاری از شاعرها خودشان هم این تقطیعها را هنگام خوانش رعایت نمی­کنند مانند احمد شاملو در هنگام خواندن شعر " تو کجایی".

اظهار نظرهای پایانی کبوتر ارشدی راجع به آثار احمد رضا احمدی اینگونه بود که متنها با تمامی تقطیعها­یی که شاعر برای آنها زحمت کشیده و عامرانه این کار را انجام داده او را به خوانش تجمیع  کلام سوق می­دهد و در این بین به آثارعلی باباچاهی اشاره می­کند که متنهای ایشان دستور می­دهد که همانطوری که شاعر نوشته  بخوانید ولی در آثار احمد رضا احمدی اینطور نمی­باشد و درنهایت  این کار به تکنیک منجر نشده است.تقطیعها که در وافع فضاهای نوستالژی عاشفانه را القا می­کنند، در آثار احمدرضا احمدی به فلسفی بودن و گاهی به اجتماعی بودن سوق داده شده. و در نهایت به تکراری بودن کلمات و همچنین به محدود بودن دنیای شاعر اشاره مستقیم می­کند.

صحبتهای پایانی جلسه را مریم خونساری اینگونه بیان می­کند که شاعر با زبان و سوژه برخورد شخصی می­کند، تقطیعها آگاهانه می­باشد وبیشتر تقطیعها روی فعل انجام شده. تکرار را در آثار احمدی قبول می­کند و بر این باور می­باشد که اتفاقهایی که در شعر احمدی می­افتد در عین بی اتفاقی است و نیاز به همزادپنداری بیشتری دارد تا به اتفاقها پی برد.

                                                       

                                                            در تابستان

تنت را به شاخه های جوان گیلاس بسپار

از درختان بیاموز که چگونه در پاییز تسلیم باد هستند

و در تابستان تسلیم آفتاب

کاش چشمان یارای اشک و شبنم داشتند

که بر زمین ببارند

مرا به سایه درختان مهمان کن

من چون تو رؤیای زردرنگی داشتم

که در همه­ی عمرم این رؤیا را فاش نکردم

چه آسان خصلت میوه ها را از یاد برده ایم

شاید تو بتوانی یک بار دیگر خصلت میوه ها را

برای من فاش کنی.

                                         از مجموعه" ساعت 10 صبح بود"

  


کلمات کلیدی:
 
جلسه نقد و بررسی ۲ کتاب از آقای احمد رضا احمدی(کبوتر ارشدی)
ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳ 

kabotar

عکس از فرشید پارسی کیا


کلمات کلیدی: