بر بخار خوابهای دره
رازهای تک پنجرههای محو
به پرواز درمیآیند
بیگانه نشسته برکندهای عقیم
در اندیشة رسالت هستهای
چون قاصدکهای نخ نما در زمین علف و نمک
و فکر جوانه زدن ستارگان قوت میگیرد
دانه دانه / پخت شرابهای نهفته در روح من
بر کرشمة پرندة سکوت
بر شاخههای سرخ
که زن پشت دار را دفن میکرد
آبگینههای پیوسته به سرنوشت!
چه کسی شما را مستی عطرآگینی عطا خواهد کرد؟
□
به خانه برگشتیم
از روی پلی برچهار طاق گذشتیم
و سایههای ساکن خود را
برآب روان دیدیم
به طلا آغشته
کیمیای تاریکی که در امتداد درخت سبز میشد
در خانه چراغی بود
در دستان بیگانه / باد
ما خوشبخت بودیم
و این تنها بلای استوار بود
□
کوزهها به خویش تکانی میدهند / ای روح پرآشوب
و به زمین طعنه میزنند
آن هنگام که درخت انجیر
سنگ نبشتة این خیال فرامرز را میترکاند:
اسبان رویاهای دور و بیگناه
به سلامت از میان عبور خواهند کرد
مست سلام
و میپرسند:
چه کسی به خاطرة خاکستر شما سوگند خواهد خورد؟
شما به تماشای فرشی نشستهاید
که ما در آن زیستهایم
آن هنگام
که همه جنگلها
انگشتان خود را به آتش واگذاشتند
آرش سالار