پاراگراف

بنویس اتفاق , ما می افتیم

شعری از بهروز احمد زاده
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٩ 

زیبایی تو

صدای مرا  به خواب می برد

بالای دره رود را سرازیر می کند

و کوچه

خالی از هیاهوی بچه ها

گم می شود

                      میان شهر / بی کلامی

 

مبادا چشمهایت را باز کنی !

که دود و آمدن های بسیار

و می شنوی

هزار حرف سرگردان

رج می زند از خانه / تا

برسی به خیابان

و جای پای قدمهایت را

دنبال کند / هر کوچه

پشت رفتن های بسیار

برگردد

میان دره / کنار رود

                 جای سوزن انداختن نیست

با این همه نگاه دود گرفته

و می شویند

صورت و پایشان را

نفس تازه می کنی

که تا خواب بعد ...


کلمات کلیدی:
 
شعری از آرش سالار
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۳ 

بر بخار خوابهای دره

رازهای تک پنجره­های محو

به پرواز درمی­آیند

بیگانه نشسته برکند­ه­ای عقیم

در اندیشة رسالت هسته­ای

چون قاصدکهای نخ نما در زمین علف و نمک

 

و فکر جوانه زدن ستارگان قوت می­گیرد

 

دانه دانه / پخت شرابهای نهفته در روح من

بر کرشمة پرندة سکوت

بر شاخه­های سرخ

که زن پشت دار را دفن می­کرد

آبگینه­های پیوسته به سرنوشت!

چه کسی شما را مستی عطرآگینی عطا خواهد کرد؟

به خانه برگشتیم

از روی پلی برچهار طاق گذشتیم

و سایه­های ساکن خود را

برآب روان دیدیم

                  به طلا آغشته

کیمیای تاریکی که در امتداد درخت سبز می­شد

در خانه چراغی بود

در دستان بیگانه /  باد

ما خوشبخت بودیم

و این تنها بلای استوار بود

کوزه­ها به خویش تکانی می­دهند / ای روح پرآشوب

و به زمین طعنه می­زنند

آن هنگام که درخت انجیر

سنگ نبشتة این خیال فرامرز را می­ترکاند:

اسبان رویاهای دور و بی­گناه

به سلامت از میان عبور خواهند کرد

                                           مست سلام

و می­پرسند:

چه کسی به خاطرة خاکستر شما سوگند خواهد خورد؟

شما به تماشای فرشی نشسته­اید

که ما در آن زیسته­ایم

آن هنگام

که همه جنگلها

انگشتان خود را به آتش واگذاشتند

 

                                                              آرش سالار

 


کلمات کلیدی: