| گزارش جلسه ی نقد و بررسی مجموعه شعر « تو/تهران/1385 »، سرودهی آرش نصرتاللهی |
| ساعت ۱:۳٢ ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۳ |
|
جمعه، اول آذر 1387، گروه شعر پاراگراف، نشست ماهانهی خود را به نقد و بررسی مجموعه شعر « تو/تهران/1385 »، سرودهی آرش نصرتاللهی اختصاص داده بود که با صحبتهای آقایان عنایت سمیعی و پویا عزیزی و با حضور یزدان سلحشور، فرشید پارسیکیا، بکتاش آبتین، کبوتر ارشدی، عزت بهمنی، فرانک احمدزاده و تنی چند از شاعران و اهالی ادبیات همراه شد. اجرای برنامه را طبق معمول، بهروز احمدزاده برعهده داشت که در ابتدا از پویا عزیزی خواست، صحبتهایش را آغاز کند. عزیزی گفت: اولین مسألهای که در برخورد با مجموعه شعر « تو/تهران/1385 » مد نظر قرار میگیرد، مسألهی ساختاری است که از اسم این مجموعه شروع میشود و همینطور تعمیم پیدا میکند به کل شعرها و حتا میشود گفت سطرهای عظیمی از این کتاب. ساختار خطاب-وصف، تو به عنوان مخاطب و تهران/1385 به صورت وصفی که همینطور حرکت میکند، حرکت میکند و . . . این ساختمان در ادبیات کلاسیک و کهن، به خصوص در شعر هست. در شاهنامهی فردوسی که البته نوع برخورد با اثر، داستانگونه است و کمی متفاوت. کمی جلوتر که میآییم، خسرو و شیرین نظامی و حافظ « الا یا ایها الساقی . . . »، این ساختار خطابی-وصفی وجود دارد و بن شعری را تشکیل میدهد. حالا نمونههایی از نصرتاللهی در این مجموعه، صفحهی 11: به راه افتادهایم/ درافتادهایم با دره/ من از سکونت سنگهای دامنه بیزار/ تو از هوای ماندهی آبادی دلگیر/ . . . و یا صفحهی 9: افتاده است/ جنگ از کول مردم/ سرزمین از دهان خبرگزاری/ چشمهای تو اما افتادنینیست/ . . . البته در مواردی خطابهای که تولید میشود، منجر به تولید نشدن فردیت خود بسنده میگردد. دالها، توسط یک ساختمان در یک نقطه به هم میرسند و آن نقطهی خارج از خود اثر، دانای کل است، دانای کلی که روایتگر است. مورد دیگری که در این مجموعه میتوان به آن اشاره کرد، استفاده از صنعت ادبی تشخیص است که البته ما در ادبیاتامان و همینطور ادبیات کهنامان بسیار داریم. به عنوان نمونه، شعر اول کتاب که نامش هم « آهنگ هستم » است. نتهای عمودی نتهای افقی/ نترس/ تار و پودهای مناند/ نه چیزهایی که از ارکستر نظامیان میخیزد/ نه صدای جفتشدن از پوتین سربازان/ هوای تو در حرکت باد/ من در باد/ پر از رقص پارچههای سفیدم/ پر از تنیدن نتها/ بند رخت/ خالی نیست/ آواز آویزانم را را نمیبینی! مسألهی دیگر در شعر نصرتاللهی، تقطیعی است که به کار میگیرد و شعرها را طوری مینویسد که از ساختار پلکانی دور میشود، در واقع فراروی میکند از ساختمان پلکانی. عزیزی با اشاره به پلکانی نویسی نیما بر اساس ضرورت وزن عروضی و ادامهی این پلکانینویسی به شکلی دیگر در شعر شاملو، احمدرضا احمدی و هوشنگ ایرانی، در شعرهای سادهنویس و مشکلنویس موج نو، بر اساس قطع نفس یا قواعد دیگر، ادامه داد که شعر رضا براهنی به شکل متن نوشته می شود، منتها براهنی این را به شکل گویه-واگویه میآورد و یا تغییر لحن باعث تقطیع میشود. حالا آرش نصرتاللهی هم این روال پلکانی را به هم ریخته و در یک سطر، فاصله ایجاد میکند و قاعدهی تقطیع شعر ما را به هم میریزد البته اگر قاعدهای باشد! این جای سؤال دارد که کجاها مثمرثمر بوده و کجاها نبوده است. در جاهایی به لحاظ دیداری، نوشتار او مشکل پیدا می کند. توضیح این که سینما هنری است که مجموعهای از هنرهای قبل از خودش را دارد و از جنبههای بصری، تدوین در سینما شبیه تقطیع در شعر است. عزیزی ادامه داد: نصرتاللهی، بسیار صمیمانه و خیلی راحت با مخاطب برخورد میکند و دلیلش بیان سادهای است که به روزمره نزدیک است و به راحتی با ما ارتباط برقرار میکند. منتها مرز بیان شاعرانه و غیرشاعرانه باید مشخص شود که در مواردی این مسأله رعایت نشده است. در این مجموعه، آرش نصرت اللهی، برخورد سهلی با شعر دارد و جزء شاعران سادهنویس به شمار میرود. او در مواردی مخاطبش را دست کم میگیرد در حالی که در شعر امروز ایران با مخاطبی طرفیم که مخاطب حرفهای و تخصصی شعر است. تعداد مخاطبها هم زیاد نیست. در کل 4، 5 هزار نفر که بیشتر شاعر هستند. حالا با تیراژ هزار تایی کتاب، چند نفر آن را میخوانند؟ اگر شعر گفتن برای این تعداد مدنظر باشد. با وجود کاستیهایی که نظر سلیقهی من است، مجموعه شعر آرش نصرتاللهی اتفاق خوبی است و او در قشر سادهنویس شعر امروز ایران مشغول نوشتن است. سپس احمدزاده از عنایت سمیعی خواست که به بررسی مجموعه شعر « تو/تهران/1385 » بپردازد. سمیعی اینطور آغاز کرد: فکر میکنم، خودآگاهی نسبت به شعر، مقولهی رمانتیکها باشد که در قرن هیجدهم از آلمان شروع شد. سمیعی با توضیحاتی در مورد فیلسوفان مربوط، ادامه داد: فکر میکنم همهی آنها پی بردند که خودآگاهی نسبت به شعر یعنی آغاز انقراض شعر. یعنی شما ساختمان یک اثر را با تمام اجزایش مشخص کنید و این آگاهی را هم به خودتان و هم به دیگری منتقل کنید. تصور نمی کنم که حافظ و سعدی یا خاقانی که بدیعترین استعارهها و مجازها را در آثارشان به کار گرفتند، اشراف یا خودآگاهی چندانی نسبت به قوائد زیباشناختی شعرشان داشتند. یعنی اصلن برایشان مهم نبود. شکل شعر از تلفیق واقعیت و تخیل به وجود میآید. حال اگر شاعری باشید مثل سپهری، که با واقعیت کاری نداشته باشید، جایش چیزی به عنوان ایدولوژی عرفان میگذارید. به طبیعت توجه میکنید. همینطور میشود از سمت واقعیت به عناصر زیباشناختی عقب نشست و رسید به شعر رویایی یا شعر براهنی. شعر رویایی، رابطهی انسانی را در حد معماری کلمات تقلیل میدهد و البته عناصر و اشکال تازهای را وارد شعر میکند که برای اعتلای آن از حیث زیباشناختی، مغتنم است. اما شعر رویایی به آن ارتباط که شعر شاملو، اخوان، فروغ و خود نیما با گروههای بیشتری برقرار میکرد، نمیرسد. شعر براهنی که اصلن محور را عوض میکند، به این معنی که تحت تأثیر آثار پستمدرن، رابطهی دالها که از فلسفهی دریدا گرفته شده و . . . قرار میگیرد. تصور من این است که در فلسفهی دریدا، زبان یک امر غیرملموس و متافیزیکی میشود، هیچ وجه تعریفی ندارد و دالی، دال دیگر را تداعی میکند و انسان همچنان که در برابر کائنات با یک امر لایتناهی روبهرو است، زبان هم تبدیل به یک امر لایتناهی میشود و غیرقابل فهم و غیرقابل سنجش. که شعر در ذات خود بدوی است. اصلن با این مقولههای تمدن و امثال آن خیلی سازگار نیست و خودآگاهی در آن دخیل نیست. من اگر به عنوان یک شاعر روشنفکر، نویسندهی کتابخوان، بخواهم شعر چندصدایی بنویسم، بیتردید دارم ادا اطوار درمیآورم چرا که در ذات فرهنگ من چنین چیزی وجود ندارد که به من القاء کند. از طریق دانستهها هم که گفتم شعر اصلن با خودآگاهی ارتباط ندارد و اگر داشته باشد، همان آغاز انقراض شعر میشود که رمانتیکها خطر را دریافتند و به عقب رجوع کردند. سمیعی با اشاره به تقدسزدایی از اسطورهها در شعر فروغ و مقدس کردن آنها در شعر آتشی، گفت: در هر دو شعر ما با تشدید حس سر و کار داریم و حالا بر سر جایی که شعر نصرتاللهی با این بیان سازگاری دارد، توضیح میدهم. اول بگویم که شعر آرش نصرتاللهی در حوزهی ساختاری میگنجد. این ساختاری چیز عجیب و غریبی نیست، رابطهی جزء است با کل. یعنی شما اجزایی در شعر داشته باشید که با هم رابطهی ارگانیکی داشته باشند و یک کل را بسازند. از شعرهایی که این ساختار را دارند و آن تشدید حس در آن هست، شعر اول است با عنوان « آهنگ هستم ». ساختار این شعر را میشود به دو عنصر تقلیل داد. یکی نتها و نظامیها است یا همان نتها و ارکستر نظامیان. یکی هم نتها و من. تشدید حس توی این تقابل است که استعارههایی به وجود میآورد: . . ./ هوای تو در حرکت باد/ من در باد/ پر از رقص پارچههای سفیدم/ پر از تنیدن نتها/ . . . یعنی موسیقی را تبدیل به شعر میکند و با افعالی مثل « نترس » و یا خطاب مستقیم دیگری؛ « نمیبینی »، که همهی اینها همان حس را با شدت به خواننده القاء میکند، در یک روابط ارگانیک و خواننده را با خود همراه میکند. اما شعر دیگری هم هست که از ساختار خارج میشود و این نوع شعر را خانم صفارزاده، پیش از انقلاب، مبدعاش بود و سعی میکرد که کمترین وجه تداعی را برای به هم چسباندن سطرها بهکار گیرد. این شعر نصرتاللهی است: افتاده است/ جنگ از کول مردم/ سرزمین از دهان خبرگزاری/ چشمهای تو اما افتادنی نیست/ . . . اینجا رابطهی ارگانیکی بین چشم، خبرگزاری و جنگ وجود ندارد، تنها ارتباط، کلمهی « افتادن » است. در ادامه کبوتر ارشدی با تشکر از آقای سمیعی به خاطر طرح برخی ضرورتها در خصوص بحث بستر بومی و ظرفیت آفرینش نظری آن، گفت: ما با دهکدهی جهانی و این حرفها، دچار آشوب فرهنگی شدهایم و اصلن به این فکر نمیکنیم که ما به این دهکدهی جهانی چه اضافه میکنیم. آیا ما باید همیشه مصرف کننده باشیم؟! ارشدی با اشاره به انتهای صحبتهای آقای عزیزی و اعتراض به برخی دوستان منتقد جوان، گفت: در جلسهی رونمایی از این مجموعه-نشر ثالث هم آقای علیرضا بهنام در مورد شعرهای آقای نصرتاللهی صحبت کردند و بعد گفتند اتفاق مبارکی بود در شعر فارسی. واقعن این حرف خیلی بزرگی است. اگر واقعن میتوانند از این حرفشان دفاع کنند، این حرف را بزنند. آقای عزیزی هم چنین کاری کردند. شعر یا شنونده، احتیاجی ندارند به این نوع برخورد! یزدان سلحشور هم با مناسب دانستن صحبتهای عنایت سمیعی در خصوص مجموعه شعر نصرتاللهی، جزییات بیشتر را به نقدی که به زودی در مطبوعات چاپ خواهد شد، موکول کرد. سپس بهروز احمدزاده، با خواندن شعر « دیوارهای اهلی » از مجموعه که برای زلزلهی بم نوشته شده است، اشاره کرد، نصرتاللهی در برخی شعرها از جمله این شعر، در اجرای تقطیع، تشخیص، توصیف و من شعریاش به صورت یک جا موفق بوده است. نیست که/ خشتهای خانهگی اهلیاند/ پیش از تو دیوار/ میدانست/ قسمتهایی از صدای تو در پنجههای باد/ قسمتهایی از تو در/ دستهای من/ نه دیگر نمیلرزی/ . . . ارشدی با اشاره به صحبتهای علیرضا بهنام که گفتهاست کتاب نصرتاللهی دلیلی بر نادرستی ادعای منتقدانی است که میگویند شعر دههی هفتاد مرده است، اظهار داشت: به نظر من این کتاب به آن نحله از شعر دههی هفتاد که مرگش اعلام شد، مربوط نمیشود. سپس آرش نصرتاللهی گفت: دههی هفتاد جزء تجربههای من است و البته هیچ وقت نتوانستم آن چیزی را که میخواستم به طور کامل از آن بگیرم اما اگر اتفاقات دههی هفتاد نمیافتاد، شعر من به این جا نمیرسید. تکنیکهایی که در دههی هفتاد شعر، توی این مملکت به کار گرفته شد حتا اگر خاستگاه فلسفی کامل و پشتوانهی محکمی پشتش نبود، تجربهای بود که باید انجام میشد. جالب این که بحث ادبیات دههی هفتاد ناشی از اجتماع ما بود. یعنی مثل پستمدرن که یک مقولهی جامعهشناختی است و از بستر اجتماع میآید وارد ادبیات میشود. در واقع بعد از خرداد 1376 و اتفاقات تیر 1378، ادبیات با این پدیدهها حرکت کرد. باز شدن فضا و دست زدن به تجربههای ناآزموده که هرچند همهاشان درست نبودند اما به من اجازه میداد آنها را ببینم. شما فرض کنید میخواهید ساختمانی بسازید. باید پی آن را بسازید، اگر بتن آن کیفیت و مقاومت لازم را نداشته باشد، باید آن را تقویت کرد. اگر این هم نبود چه میشد؟! سپس احمدزاده از نصرتاللهی خواست که در ادامه به صحبت و شعر بپردازد. نصرتاللهی گفت: در خصوص سادهنویسی خودم، با دوستان موافقم و من فکر میکنم که پیچیدهگی مربوط به جوهره و مفهوم شعر است. اما روشهای اجرا و ارائهی شعر، نیاز به پیچیدهگی ندارد و من درحال حاضر معتقد به سادهگی و در واقع آدمیزادهگی زبان شعر هستم. نصرتاللهی صحبتهایش را با خواندن دو شعر تازه، تمام کرد و در ادامه حاضرین به شعرخوانی پرداختند.
,
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : گروه پاراگراف در سال 1378 شروع به فعالیت کرده و در این سالها اقدام به برگزاری جلسات متعدد و چاپ پاراگراف نموده . پروفایل مدیر : پاراگراف |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |
| پیامک بلاگ |
|
|


