عکاس: بهمن ریاضی فر
متن سخنرانی علی باباچاهی در جلسه آذر 86 گروه پاراگراف
موضوع سخنرانی : مسئله خود ارجاعی یا ارجاع ادبی
مسئله ای که به اصطلاح فرآیند سالهای 60و70 است و شاید یکی از ممیزها و مشخصه ها ی بخشی از شعر دهه 70باشد بحث خود ارجاعی یا ارجاع ادبی و ارجاع موقعیتی یا ارجاع مصداقی است. یعنی وقتی که بحث شعر متفاوت در جامعه ادبی ما در گرفت خوب این مسئله هم مطرح شد که شعر هرچقدر خود مرجعتر باشد و ازادبیت بیشتری برخوردار باشد ماندگاری بیشتری دارد وبه تعریف شعرنزدیکتر است. مثلا این شعرحافظ : دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند / گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند . اگر ما بخواهیم یک نمونه ای برای بحث خود مرجعیتی یا ارجاع ادبی بیاوریم این است که این شعر اشاره ای به بیرون خود ندارد به طور مثال وقتی یک زلزله در بم اتفاق میافتد ما میبینیم که حالا به درستی یا غالبا به دروغ یک زلزله هم در شعر ما اتفاق میافتد و همه در مورد زلزله مینویسند یا وقتی یک نفر از بین ما میرود خیل شعرهای مناسبتی صادر میشود که این شعرها ارجاع مصداقی دارند یعنی وقتی ما صحبت میکنیم کاملا مشخص است که راجع به چه چیزی صحبت میکنیم ولی وقتی میگوییم دوش دیدم ... همچین چیزی وجود ندارد یعنی تو با تخیل خودت از دل پاره ای از فرا واقعیتها یک واقعیت مستقل را درست کردی بنابراین این شعر ارجاع به خودش دارد. البته اگر من درست گفته باشم . حالا ازهمین منظر یک نگاهی کردم به سبکهای ادبی دنیا که ببینم چقدر این سبکها یا مانیفستهایی که درباره این سبکها داده شده در کارشان مسئله خود ارجاعی مطرح است یعنی چقدر از واقعیت فاصله گرفتند و بعد شعری را پدید آوردند. من نگاه کردم در کار سنبلیستها که معتقدند میبایست جهانی را در خود بیافرینیم یا به اصطلاح خودشان جهان آرمانی وجود ندارد ،جهان آرمانی در خلا وجود دارد . وقتی همچین صحبتی میشود یعنی ما از واقعیت فاصله میگیریم ویک واقعیت دیگری را جایگزین میکنیم . وقتی به آثار رمبو که خیلی هم مشکل در ترجمه هایش وجود دارد نگاه میکنیم یا به آثار بودلر و یا به بعضی از آثار پل والری مثل گورستان دریایی که توجه میکنیم میبینیم که این مسئله وجود دارد البته نه به این معنی که تصمیم گرفتند واقعیت را قطع کنند ، منظورم این است که سابقه این مسئله را در سبکهای ادبی نیز میتوان دید یا مثلا در مکتب پارناس به وضوح میتوان دید و همانطوری که خودتان میدانید اینها به شدت به مسئله هنر برای هنر معتقدهستند یعنی به موضوعها و مفهومها و به تعبیر خودشان موضوعهای سخن را بسیار ناچیز میشمارند . یعنی به واقعیتها چه واقعیتهای فیزیکی و یا چه واقعیتهای سیاسی ، اجتماعی کمتر نگاه میکنند و بیشتر مسئله آنها ریتم و آهنگ است و به اصطلاح خودشان خالی کردن شعر از تمام جنبه ها به غیر از هنر برای هنر. همین مسئله در بین دادائیست ها هم وجود دارد در بین سوررئالیست ها هم وجود دارد حتی در بین کوبیست ها یا کوبیسم ادبی هم وجود دارد . البته تمامی این بررسی ها استنباط شخصی خود من میباشد و در جایی تدوین نشده است ممکن است که استنباط اشتباهی باشد . وقتی سوررئالیست ها را مشاهده میکنیم می بینیم که اینها از ذهنیت خودکار استفاده میکنند یا خودکار وارانه نویسی میکنند در واقع فرار ازاصل عقل و عقلیت در نگارش . بنابراین یک نوع انقطاع از واقعیت اینجا به چشم میخورد. مسئله دادائیست ها هم که از این بدتر، همانجوری که شما هم میدانید اینها دنیا را نفی میکردند چون که مسئله آنها مسئله جنگ بود و مسائل دیگر. در کارهای آپولینر اگر توجه کنیم که جزو کوبیست های هنری بود بیشتر آثارش سوی و سمت نگارگری دارد اگر این کلمه درست باشد مثل ترسیم کردن قطرات باران یا ترسیم پل که اخیرا دربخشی از شعر ما هم به چشم میخورد البته این مسئله گرافیستی کردن شعر و بازیهای اینگونه سابقه در شعردنیا داشته است. من فکر میکنم که در همین دوره ای که ادبیات ما گرفتار متفاوت نویسی بود که به اعتقاد من این متفاوت نویسی یک وسوسه نبود بلکه یک ضرورت بود ما دیدیم که در بین بخشی از شاعران که یک مقدار ادعای فرامدرن نویسی یا پست مدرن گرایی را داشتند مسئله خودارجاعی به سفارش دکتر رضا براهنی سرعت بیشتری گرفت حال اینکه چقدردرکارهای خود براهنی خود ارجاعی وجود دارد و چگونگی آن خود ارجاعی چه تعریفی و چه توضیحی میطلبد بماند . من درباره موضوعی صحبت میکنم که واقعا جزو عوارض شعر معاصر شده چون بعضی ها دچار بد فهمی شده اند یا اصلا دچار بد فهمی نشدند بلکه بر اساس فهم و بر اساس استشعاری که آشکار است دست به این کار زدند که باز هم یک کار هنری در نمیآید. بسیاری از شعرهایی که در 15 سال اخیر نوشته شد کمتر نمونه ماندگاری به چشم میخورد البته نمونه هایی خود من سراغ دارم که در بین آثار شاگردان دکتر براهنی به چشم میخورد که یک استثنا میباشد اخیرا یک نمونه شعر از پگاه احمدی خواندم که با توجه به نقصهایی که داشت باز امیدوارانه بود . به گمان من یک فرمول خاص و یا یک وجه نگاه خاص را ما نمیتوانیم در شعر وارد کنیم و بگوییم که بر اساس این فرمول بنویسیم . نمونه ای از شعر نیما میخوانم به عنوان شعر خود مرجعیتی البته این را هم اضافه کنم که این یک نوعی از شعراست و در واقع چند شکلی شعر را تکمیل میکند ولی به عنوان یک فرمول نمیتوان ارائه داد . مرغ آمین دردآلودیست کاواره بمانده / رفته تا آنسوی این بیداد خانه / بازگشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه / نوبت روز گشایش را /در پی چاره بمانده . در این شعر با یک فضایی روبرو هستیم که در عالم بیرون نمیتوانیم با این فضا روبرو شویم در واقع در عالم بیرون مرغ آمینی نداریم که درد آلودیست .... این شعر یک واقعیتی است که در کنار واقعیتهای دیگر سربرافراخته و استقلال خود را نشان داده . حالا سؤال اینجاست آیا این شعر خودارجاعی فاقد معناست ؟ این اشتباه در ادبیات معاصر ما صورت گرفته که شعر خودارجاعی شعری است فاقد معنا در صورتی که این طور نیست. نمونه دیگری از شعر نیما را مثال میزنم به اسم پادشاه فتح . در واقع در این شعر این طور نیست که یک رویداد بیرونی اتفاق افتاده باشد و شاعر این اتفاق را بازآفرینی کرده باشد مثل حادثه سیاهکل یا حادثه جنگ و ... بلکه تمام ارجاعات به خودش است. این متنها خواننده را به موقعیتی مشخص ارجاع نمیدهد و تفسیرپذیری این متنها باید با تصمیم خواننده یا منتقدی تحقق پیدا کند که در نقش پژوهشگر اجتماعی ظاهرمیشود تا با بررسی شرایط اجتماعی احتمالات متن را به نوعی ایهام و تعیّن معنایی تبدیل کند ورنه خواننده با شرایط زیستی جامعه در چمبره ارجاعات ادبی به سرگردانی کیف آوری گرفتار میشود مگر اینکه یک منتقدی بیاید واگر بخواهد برای این شعر یک مصداق بیرونی درست کند برود سراغ کودتای 28 مرداد و خفقان آن دوره را کنار این شعر بیاورد اما این شعر بدون آن توضیحات هم شعر محسوب میشود. مسئله مهم دیگری که با مسئله خودارجاعی مطرح شد مسئله معناگریزی به معنای واقعی باختن معنا است . گاهی این مسئله آنقدر اوج گرفت که پاره ای از شاعران به خاطر اینکه شعرشان خود مرجع باشد شعر را قطعه قطعه مینوشتند درصورتی که کاملا اشتباه بود . اگر به دیدگاه متفکرین غربی نگاه کنیم مثل پل ریکور میبینیم که این شخص به زبانیت زبان اهمیت میدهد اما از زبانیت زبان بیشترین معنا را القاء میکند نه کمترین معنا را در واقع این فرد معتقد است که ارجاعهای ادبی رابطه را ممکن است کدر کند اما معنا را کلا از بین نمیبرد . مطلبی به اسم بی معنایی یا بیشترین معنا در آخرین شماره بایا نوشته ام که درآنجا هم درباره این موضوع صحبت کرده ام . اما پل ریکور در مورد یک نفر استثنا قائل می شود و میگوید مسئله خودارجاعی در شعرهای رمبو صادق است یعنی به هیچ جایی ارجاع داده نشده . در نهایت اگر پیامی برای دوستان داشته باشم این است که راه متفاوت نویسی که در دهه 70 گشوده شد به گمان من یک ضرورت بود. این شرایط از روی یک جذابیت اتفاق نیفتاد شرایط جهانی وداخلی و اشباع شدگی هایی که درادبیات ما وجود داشت و اصولا نفی زوال ادبیات براندازی که در واقع موضوعیتی نداشت و ادبیات خود را داشت تکرار میکرد و آن مضامین از گردونه تفکر نسل دیگر و نسل بعد از انقلاب بیرون میآمد همچنین در دنیا داشت اتفاقاتی میافتاد ، دیواری خراب شده بود ، بلوکی به هم ریخته بود دیگر کتابهای جلد سفید موضوعیتی نداشتند . یک مرتبه ما دیدیم که فضا پر شد از مطالبی که رنگ فلسفی و روانشناسی به خودش نمیگرفت و این گونه شد که این مطالب آمدند و مورد مطالعه قرار گرفتند . در واقع چیز مکانیکی نبود که تزریق شده باشد بر خلاف تصور بعضی از دوستان که با بدبینی به این موضوع نگاه میکنند.