پاراگراف

بنویس اتفاق , ما می افتیم

داستانی از کیوان دارابی
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱ 

باید پل مدیریت پیاده شوم ولی نمی شوم.نمی توانم که بشوم. سرم را هم نباید زیاد تکان دهم.یقه ی پالتو و هر چه تنم است را بالا داده ام. نه آنکه بخاری سمند بد کار کند، که عقبی ها مرا نشناسند. دونفر چنان توی لاک هم سوار شدند که مسافر جلویی، یعنی مرا، ندیدند.من و مسافر چاق عقبی سوار بودیم،که آنها ، زن دوستم و مردی که نمی شناختم،جلوی پمپ بنزین گیشا، سوار شدند. راننده که شبیه یادم نمی آید کدام مجری تلویزیون بود، با حوصله رانندگی می کرد.از بلند گوهای تودری فابریک سمند،صدای هایده می آمد . از پشت سر هم، صدای خنده های ریز پریسا شنیده می شد و گاهی مرد، که شمرده حرف می زد. می شود گفت مرد صدای خوبی داشت،اما در اطوارهایش ،چیزی نبود که بتوان گفت،از پس این کارها برمی آید. هیچ چیزی شاخ نخواهد،فاسقی که دم می خواهد دیگر!من که این طور فکرمی کردم.سرم را می برم لای روزنامه ی توی دستم ،تا بیشتر در امان باشم. روزنامه را ورق می زنم و توی سخنان رییس جمهور هر جا که به "عدالت" می رسم از سر هیجان و بیکاری ، "فسق" می کارم وبا جملا ت ،که معنی می دهند،حال می کنم.مثلا رییس جمهور با خوشحالی می گوید: در توزیع فسق شتاب بیشتری خواهیم گرفت
آن ساعت عصر،بزرگراه چمران خلوت بود و راننده ی ما هم شتاب گرفته بود.من هم سعی می کردم به جای پریسا، به سیاق رییس جمهور به تعمیق فسق فکرکنم. باید به گونه ای هیجانم را ازمشاهده ی زن دوست قدیمیم توی بغل مردی دیگر، قایم می کردم .اگر مسافرهای عقب نبودند،که البته در آن صورت مدیریت پیاده می شدم ، راننده ی سر کیف سمند که عین داریوش کاردان است، برای یک گپ درست در مورد فسق، به گمانم جان می داد.با سبیل بور و پف پهن زیر چشم هایش ،عرق خور به نظر می آید . در مبحث فسق هم، به گمانم از مرد پشت سری کم تجربه تر نباشد.مخصوصا وقتی که ناگهان صدای پخش را کم می کند
کافی بود کلمه ای از دهانم خارج شود تا پریسا،مثل وقتی که پشت پیشخوان آشپزخانه ناگهان مکث می کند، ، گوش هایش تیز شود. با تمام حواس حرف های فاسق زن دوستم را ار شهر بازی تا پارک وی گوش می کردم ، گاهی هم پریسا را،که می خندید و تکرار می کرد.اسفندیار دیوونه
از صحبت های اسفندیار دستم آمد،مجرد است ،ماشین ندارد و نان بربری و چیزهای دیگر داخل فریزرش را مادرش برایش می آورد.پریسا می گوید: پسرم ننره دیگه! .پسر لندهور پریسا ،ته چین یکشنبه ی او را دوست داشته، فکر می کرده شنبه را با هم بوده اند ، نه یکشنبه.اسفندیار می گوید:فکر کردم خیلی وقته ندیدمت.پریسا زیر بار نمی رود،به گفته ی او ، محال است دوری پریسا،روزهای اسفندیاررا طولانی تر کنند.پدر سوخته ممکن است زن دیگری را دیده باشد اصلا،این عقیده پریساست. در عین حال،متوجه شدم که اسفندیار زیر دست سیامک توی مترو کار می کند،دیر به دیر حمام می رود و مدت های مدیدی است که سایز شکمش 54 است.مسافت گیشا تا پارک وی برای اطلاع من و داریوش کاردان، راننده ی فرودگاه کفایت می کرد که اسفندیار و پریسا،هفته ای دویا سه بار همدیگر را شما بفرمایید ملاقات، می کنند.پسر چاق کناری را به سختی از گوشه ی دیدم رج می زنم، گویی توی چرت رفته باشد و خبردار نمی شود که گاهی اسفندیار، صبح اول وقت ،می رود توی آتلیه ی عکاسی زن دوست من ، دو استکان و حتی بیشتر چای می نوشد، دی وی دی های جدید می برد و همراه زن دوستم، به علاوه، موسیقی تلفیقی گوش می کنند. دوست داشتم ببینم چهره ی مرد گنده ، وقتی که صدایش را مثل یک دختربچه ی 6 ساله لوس می کند، چه شکلی می شود.خب، استعداد فسق که می گویند ،همین چیزها باید یاشد دیگر! صدایی که اسفندیار در می آورد و ما می شنویم، چیزی شبیه صدای دوبلور اردک های ماده، توی کارتون هایی است که گروگردختر6 ساله ی من می بیند! همین طور که شهر را بالا می رویم،به مسیری اضافی که باید برگردم،فکر می کنم.حتی به سرم می زند، جلوی شهربازی پیاده شوم.اما به احتمال زیاد،زن فضول دوست من، مسافرهای پیاده شده را دید می زند.رد خور نداشت در آن صورت دست و پایم را گم می کردم.اما بعید نبود، پریسا حق به جانب رفتار کند .طوری که مطمئن باشد بین خودمان می ماند
که نمی ماند.لا اقل تا شب،که سیر تا پیاز ماجرا را برای سودابه تعریف کنم،صد در صد حواسم می رود پی فاسق زن دوستم ، زن دوستم ،دوست خودم ودست آخر خودم. اگر به سودابه نگویم،روی دلم سنگینی می کند. برای زنم که تعریف کردم،می توانم کم کم، کل ماجرا را فراموش کنم. روی جملات پشت سری ها دقیق تر می شوم تا شب،نعل به نعلش را برای سودابه تعریف کنم.اما وقتی پای سودابه را می کشم وسط، هر کلمه که می شنوم، گویی پتکی می زند پس کله ام.شاید هم نگویم بهتر است.روی آمد و شد و حرف وحدیث ها تاثیر می گذارد دیگر. هرچه بیشتر سردر بیاورم ،بیشتر هول برم می دارد.نباید دیگر فضولی کنم،مسوولیت دارد. داریوش کاردان باز به موقع،رادیو را روشن می کند.گوینده رادیو شعری قدیمی می خواند. اسفندیار هم ادای دوست من،رییسش را در می آورد.به نحوی حرصم می گیرد. این یکی را زن دوستم نمی خندد اما، پسرپسر گفتن ،از دهانش نمی افتد. با خنده ریزهمیشگیش می گوید : اسی دیوونه
شانس بیاورم اسی و پریسا،پارک وی پیاده شوند که من هم بشوم و گردنم را که گرفته، آزادانه این طرف و آن طرف بچرخانم بی ترس آنکه احیانا چشمم بیفتد به جمال عیال دوستم و فاسق محترمش !پریسا،طوری که انگار سایرین بشنوند،بلند می گوید: الانه دیگه ماشین حاضره . معلوم می شود ماشین پریسا تعمیرگاهی توی کوچه ای است که آجیل فروشی تواضع سرش است،نرسیده به میدان قدس.اسفندیار به راننده می گوید:بالاتر از آب میوه توچال.اسی و پریسا،خودمانی هستند طوری که به نظر مسافر و راننده ، زن و شوهرباشند. زن و شوهر با راننده به توفق می رسند که با پیاده شدن ما دو نفر،تاکسی را تا مقصد دربست بگیرند. گاو ما با این توافق، نرسیده به زعفرانیه می زاید،چرا که مجبور می شوم قیل از آنها پیاده شوم.مسافر وراننده می دانند که آقای پشت سری مافوقی عصبی به نام سیامک دارد که گوشت تلخ است ، احدی هم توی اداره دوستش ندارد.اما نمی دانند که آن مافوق مترو، دوست من است و اگر زن گاهی می گوید طفلی سیا،به خاطر این موضوع است که طفلی شوهراوست!آنها حدس نمی زدند که زن و مرد خوشحال عقبی ،امروز را -چه می گویند- مکان نداشته اند و چاره ای که عجالتا به ذهنشان رسیده ،ماشین تعمیر شده ی پریسا و تاریکی کوچه های فرعی است.البته من این طوراستنباط کردم. به همین دلیل به صنعت هتل داری فکر کردم که چقدربه رونق فسق وابسته است . حتی نتیجه گرفتم توی مملکت ما ،به خاطر ممنوعیت قانونی فسق ،هتل داری صرف نمی کند
داریوش کاردان صدای "وقتی که من عاشق می شم" را بلند تر می کند شاید که مسافرها،آسوده تر اختلاط کنند. پریسا وقتی ولی عصر پر چنار را می بیند،بی درنگ می گوید:وای ولی عصر پر چنار....دوس دارم.با هایده زمزمه می کند:دنیای من رنگ دیگه س. اسی می پرد وسط آواز پریسا و می گوید: مقصودبیک هم که دیگه...پریسا می گوید:خیلی بد جنسی . ناخن های بلند دستان پریسا را پشت سرم حس می کنم که ران های درشت اسی را راست و چپ، ویشگون می گیرند. این ویشگون های احتمالی، به اینکه سیامک هم مقصود بیک را دوست دارد،نباید بی ربط باشد! آخر او بار اول، پریسا را توی کتاب فروشی سر مقصود بیک ،دیده بود،عاشق شده بود،گرفته بود ، بعد هم ، عادت های خوب و بدش را به خاطر زنش،یکجا تعطیل کرده بود.از آن جمعه ی معروف تا جمعه ی پیش خیلی می گذرد که خانه ی سیامک،به افتخار هوشنگ وزن جدیدش میترا ،خوردیم و نوشیدیم ، تعریف کردیم وخندیدیم . خاطره ی مقصود بیک را هم به افتخار میترا، مجددا شنیدیم. من و سیا،همان شب، قرار گذاشتیم عید را با بچه ها برویم دبی وهمه ی تعطیلات را خانه ی هوشنگ ومیترا تلپ شویم. از پارک وی تا تجریش را بیشتر حرف می زنند !من و کاردان هم بیشتر گوش می کنیم . پسر چاق عقبی با هایده غمگین تر از این حرف ها شده است که بخواهد از جیک و پیک زوج های گذری سر در بیاورد!پسیان را رد می کنیم که پباده می شود .کرایه اش را چشم توی چشم عقبی ها می دهد و باقی پس می گیرد.باید خوشی زده باشد زیر دل اسفندیار که از کلنل محمد تقی پسیان حرف می زند .از اینکه توی تاریخ نمی داند کلاس چندم نمی توانسته قسمت او را از بر کند .پریسا مدام می خندد . آرام توی گوش اسی ،به نظرم می گوید:از بس خنگی...اسی هم سعی می کند با صدای مردانه بگوید:این که بهش نمیگن خنگی،میگن کون گشادی ...پریسا می گوید:هیس...اسی دوباره پسر خوبی می شود ، من اماهمچنان توی پالتو از گرما و بیقراری ، کلافه می شوم.با دستمال کلینکس خشک و تمیزی مدام دماغ معروفم را می گیرم ، تا احیانا در دیدرس نباشد.در فاصله ی پیاده شدن پسر چاق، اسی و پریسا جا به جا می شوند. از ترس اینکه پریسا هیکلش را بکشد ته صندلی،تا باغ فردوس را رد کنیم،ضربان قلبم مرتب بالاتر می رود.به زودی می فهمم ترسم موضوعیت ندارد ،که اندام های مرد و زن عقبی برای همدیگر،عطش زیادی دارند. اسی به راننده می گوید:اگه میشه بریم تو دزاشیب، از اون ور برگردیم تو کوچه صارمی.راننده سری به موافقت تکان می دهد وباز می رود توی حال و هوای هایده و وقتی که او عاشق می شود.باید کرایه ام را آماده کنم وبگذارم توی دست داریوش کاردان،بی هیچ گفتگوی اضافه. به هر حال از اسکناس های شق و رق جیب پالتویم،یک هزاری در می آورم. این روزها ی آخر سال،هر کی از مغازه ی ما قلم-کاغذ می خرد اسکناس نو می دهد. مستقیم جلویم را نگاه می کنم و هزار تومانی را می گذارم توی دست راننده ی چشم زاغ . می گوید: خورد نداری؟ صدایی نامفهوم در می آورم که:خیرقربان . اسی می گوید که دارد . هزاری مرا از راننده می گیرد. من دستمالی از مال راننده بر می دارم و چند سرفه اضافه راه می اندازم . سر مقصودبیک لای سرفه ها می پرانم همین جا ومی شنوم که پریسا می گوید:آخه...هزاری عیدی.. گفتم عید می خوایم چیکار کنیم؟...اسی دوتا پانصدی به راننده می دهد.داریوش کاردان می گوید: یه دویستی بدی درست میشه. قبل از آنکه مطمئن شود که دارم،یک پانصدی بر می گرداند.توی جیب هایم می گردم وتا یه دویست تومنی مچاله پیدا کنم ، حواسم به ادامه ی حرف های زن دوستم است .پریسا می گوید: تعطیلات عیدو می ریم خونه ی هوشنگ اینا..ابوظبی.اسفندیار سریع می گوید:مفتخورین دیگه ...پریسا می خندد . می گوید تازه فرها د و سودابه و بچه هاشون هم هستن.اسی می گوید:اه اه فرهاد ؟همون دماغه که تو کف توئه ؟ پریسا می خندد و می گوید:آره... همون لوازم تحریریه
از ماشین می پرم بیرون،یقه ام را می دهم پایین و سعی می کنم توی چشم پریسا نگاه کنم،ولی کله ی زن ،جایی بین چانه و پشم های سینه ی اسفندیارغول پیکر، گم شده است. تاکسی دوباره راه می افتد


کلمات کلیدی: پاراگراف ، کیوان دارابی
 
طرح جلد پاراگراف 24(طراح فرشید پارسی کیا)
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳ 

پاراگراف ۲۴ را می توانید بصورت رایگان از نشر توس واقع در خیابان انقلاب دریافت نمایید.


 
شعری از احسان محمد زاده
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٢ 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تبریک می گم پدر شدی

اول

شبیه خنده های زنی بود

بیخ گوش مرد

حالا     کودکی ست      کله پا 

که دنیا را

سبز می بیندٌ       خون ملافه ها

 


 
امیر عابدین زاده و بنفشه فریس آبادی در پاراگراف
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢ 

 

عکاس: فرشید پارسی کیا


 
علیشاه مولوی و بهروز احمد زاده در پاراگراف
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢ 

عکاس:بهمن ریاضی فر


کلمات کلیدی: علیشاه مولوی ، پاراگراف
 
طرح جلد پاراگراف 23
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤ 

 

طراح و عکاس :فرشید پارسی کیا