داستانی از کیوان دارابی

باید پل مدیریت پیاده شوم ولی نمی شوم.نمی توانم که بشوم. سرم را هم نباید زیادتکان دهم.یقه ی پالتو و هر چه تنم است را بالا داده ام. نه آنکه بخاری سمند بد کارکند، که عقبی ها مرا نشناسند. دونفر چنان توی لاک هم سوار شدند که مسافر جلویی،یعنی مرا، ندیدند.من و مسافر چاق عقبی سوار بودیم،که آنها ، زن دوستم و مردی که نمیشناختم،جلوی پمپ بنزین گیشا، سوار شدند. راننده که شبیه یادم نمی آید کدام مجریتلویزیون بود، با حوصله رانندگی می کرد.از بلند گوهای تودری فابریک سمند،صدای هایدهمی آمد . از پشت سر هم، صدای خنده های ریز پریسا شنیده می شد و گاهی مرد، که شمردهحرف می زد. می شود گفت مرد صدای خوبی داشت،اما در اطوارهایش ،چیزی نبود که بتوانگفت،از پس این کارها برمی آید. هیچ چیزی شاخ نخواهد،فاسقی که دم می خواهد دیگر!منکه این طور فکرمی کردم.سرم را می برم لای روزنامه ی توی دستم ،تا بیشتر در امانباشم. روزنامه را ورق می زنم و توی سخنان رییس جمهور هر جا که به "عدالت" می رسم ازسر هیجان و بیکاری ، "فسق" می کارم وبا جملا ت ،که معنی می دهند،حال می کنم.مثلارییس جمهور با خوشحالی می گوید: در توزیع فسق شتاب بیشتری خواهیم گرفت
آن ساعتعصر،بزرگراه چمران خلوت بود و راننده ی ما هم شتاب گرفته بود.من هم سعی می کردم بهجای پریسا، به سیاق رییس جمهور به تعمیق فسق فکرکنم. باید به گونه ای هیجانم راازمشاهده ی زن دوست قدیمیم توی بغل مردی دیگر، قایم می کردم .اگر مسافرهای عقبنبودند،که البته در آن صورت مدیریت پیاده می شدم ، راننده ی سر کیف سمند که عینداریوش کاردان است، برای یک گپ درست در مورد فسق، به گمانم جان می داد.با سبیل بورو پف پهن زیر چشم هایش ،عرق خور به نظر می آید . در مبحث فسق هم، به گمانم از مردپشت سری کم تجربه تر نباشد.مخصوصا وقتی که ناگهان صدای پخش را کم می کند
کافیبود کلمه ای از دهانم خارج شود تا پریسا،مثل وقتی که پشت پیشخوان آشپزخانه ناگهانمکث می کند، ، گوش هایش تیز شود. با تمام حواس حرف های فاسق زن دوستم را ار شهربازی تا پارک وی گوش می کردم ، گاهی هم پریسا را،که می خندید و تکرار میکرد.اسفندیار دیوونه
از صحبت های اسفندیار دستم آمد،مجرد است ،ماشین ندارد و نانبربری و چیزهای دیگر داخل فریزرش را مادرش برایش می آورد.پریسا می گوید: پسرم ننرهدیگه! .پسر لندهور پریسا ،ته چین یکشنبه ی او را دوست داشته، فکر می کرده شنبه رابا هم بوده اند ، نه یکشنبه.اسفندیار می گوید:فکر کردم خیلی وقته ندیدمت.پریسا زیربار نمی رود،به گفته ی او ، محال است دوری پریسا،روزهای اسفندیاررا طولانی ترکنند.پدر سوخته ممکن است زن دیگری را دیده باشد اصلا،این عقیده پریساست. در عینحال،متوجه شدم که اسفندیار زیر دست سیامک توی مترو کار می کند،دیر به دیر حمام میرود و مدت های مدیدی است که سایز شکمش 54 است.مسافت گیشا تا پارک وی برای اطلاع منو داریوش کاردان، راننده ی فرودگاه کفایت می کرد که اسفندیار و پریسا،هفته ای دویاسه بار همدیگر را شما بفرمایید ملاقات، می کنند.پسر چاق کناری را به سختی از گوشه یدیدم رج می زنم، گویی توی چرت رفته باشد و خبردار نمی شود که گاهی اسفندیار، صبحاول وقت ،می رود توی آتلیه ی عکاسی زن دوست من ، دو استکان و حتی بیشتر چای مینوشد، دی وی دی های جدید می برد و همراه زن دوستم، به علاوه، موسیقی تلفیقی گوش میکنند. دوست داشتم ببینم چهره ی مرد گنده ، وقتی که صدایش را مثل یک دختربچه ی 6ساله لوس می کند، چه شکلی می شود.خب، استعداد فسق که می گویند ،همین چیزها بایدیاشد دیگر! صدایی که اسفندیار در می آورد و ما می شنویم، چیزی شبیه صدای دوبلوراردک های ماده، توی کارتون هایی است که گروگردختر6 ساله ی من می بیند! همین طور کهشهر را بالا می رویم،به مسیری اضافی که باید برگردم،فکر می کنم.حتی به سرم می زند،جلوی شهربازی پیاده شوم.اما به احتمال زیاد،زن فضول دوست من، مسافرهای پیاده شده رادید می زند.رد خور نداشت در آن صورت دست و پایم را گم می کردم.اما بعید نبود، پریساحق به جانب رفتار کند .طوری که مطمئن باشد بین خودمان می ماند
که نمی ماند.لااقل تا شب،که سیر تا پیاز ماجرا را برای سودابه تعریف کنم،صد در صد حواسم می رود پیفاسق زن دوستم ، زن دوستم ،دوست خودم ودست آخر خودم. اگر به سودابه نگویم،روی دلمسنگینی می کند. برای زنم که تعریف کردم،می توانم کم کم، کل ماجرا را فراموش کنم. روی جملات پشت سری ها دقیق تر می شوم تا شب،نعل به نعلش را برای سودابه تعریفکنم.اما وقتی پای سودابه را می کشم وسط، هر کلمه که می شنوم، گویی پتکی می زند پسکله ام.شاید هم نگویم بهتر است.روی آمد و شد و حرف وحدیث ها تاثیر می گذارد دیگر. هرچه بیشتر سردر بیاورم ،بیشتر هول برم می دارد.نباید دیگر فضولی کنم،مسوولیت دارد. داریوش کاردان باز به موقع،رادیو را روشن می کند.گوینده رادیو شعری قدیمی می خواند. اسفندیار هم ادای دوست من،رییسش را در می آورد.به نحوی حرصم می گیرد. این یکی را زندوستم نمی خندد اما، پسرپسر گفتن ،از دهانش نمی افتد. با خنده ریزهمیشگیش می گوید : اسی دیوونه
شانس بیاورم اسی و پریسا،پارک وی پیاده شوند که من هم بشوم و گردنمرا که گرفته، آزادانه این طرف و آن طرف بچرخانم بی ترس آنکه احیانا چشمم بیفتد بهجمال عیال دوستم و فاسق محترمش !پریسا،طوری که انگار سایرین بشنوند،بلند می گوید: الانه دیگه ماشین حاضره . معلوم می شود ماشین پریسا تعمیرگاهی توی کوچه ای است کهآجیل فروشی تواضع سرش است،نرسیده به میدان قدس.اسفندیار به راننده می گوید:بالاتراز آب میوه توچال.اسی و پریسا،خودمانی هستند طوری که به نظر مسافر و راننده ، زن وشوهرباشند. زن و شوهر با راننده به توفق می رسند که با پیاده شدن ما دو نفر،تاکسیرا تا مقصد دربست بگیرند. گاو ما با این توافق، نرسیده به زعفرانیه می زاید،چرا کهمجبور می شوم قیل از آنها پیاده شوم.مسافر وراننده می دانند که آقای پشت سری مافوقیعصبی به نام سیامک دارد که گوشت تلخ است ، احدی هم توی اداره دوستش ندارد.اما نمیدانند که آن مافوق مترو، دوست من است و اگر زن گاهی می گوید طفلی سیا،به خاطر اینموضوع است که طفلی شوهراوست!آنها حدس نمی زدند که زن و مرد خوشحال عقبی ،امروز را -چه می گویند- مکان نداشته اند و چاره ای که عجالتا به ذهنشان رسیده ،ماشین تعمیرشده ی پریسا و تاریکی کوچه های فرعی است.البته من این طوراستنباط کردم. به همیندلیل به صنعت هتل داری فکر کردم که چقدربه رونق فسق وابسته است . حتی نتیجه گرفتمتوی مملکت ما ،به خاطر ممنوعیت قانونی فسق ،هتل داری صرف نمی کند
داریوش کاردانصدای "وقتی که من عاشق می شم" را بلند تر می کند شاید که مسافرها،آسوده تر اختلاطکنند. پریسا وقتی ولی عصر پر چنار را می بیند،بی درنگ می گوید:وای ولی عصر پرچنار....دوس دارم.با هایده زمزمه می کند:دنیای من رنگ دیگه س. اسی می پرد وسط آوازپریسا و می گوید: مقصودبیک هم که دیگه...پریسا می گوید:خیلی بد جنسی . ناخن هایبلند دستان پریسا را پشت سرم حس می کنم که ران های درشت اسی را راست و چپ، ویشگونمی گیرند. این ویشگون های احتمالی، به اینکه سیامک هم مقصود بیک را دوست دارد،نبایدبی ربط باشد! آخر او بار اول، پریسا را توی کتاب فروشی سر مقصود بیک ،دیده بود،عاشقشده بود،گرفته بود ، بعد هم ، عادت های خوب و بدش را به خاطر زنش،یکجا تعطیل کردهبود.از آن جمعه ی معروف تا جمعه ی پیش خیلی می گذرد که خانه ی سیامک،به افتخارهوشنگ وزن جدیدش میترا ،خوردیم و نوشیدیم ، تعریف کردیم وخندیدیم . خاطره ی مقصودبیک را هم به افتخار میترا، مجددا شنیدیم. من و سیا،همان شب، قرار گذاشتیم عید رابا بچه ها برویم دبی وهمه ی تعطیلات را خانه ی هوشنگ ومیترا تلپ شویم. از پارک ویتا تجریش را بیشتر حرف می زنند !من و کاردان هم بیشتر گوش می کنیم . پسر چاق عقبیبا هایده غمگین تر از این حرف ها شده است که بخواهد از جیک و پیک زوج های گذری سردر بیاورد!پسیان را رد می کنیم که پباده می شود .کرایه اش را چشم توی چشم عقبی هامی دهد و باقی پس می گیرد.باید خوشی زده باشد زیر دل اسفندیار که از کلنل محمد تقیپسیان حرف می زند .از اینکه توی تاریخ نمی داند کلاس چندم نمی توانسته قسمت او رااز بر کند .پریسا مدام می خندد . آرام توی گوش اسی ،به نظرم می گوید:از بسخنگی...اسی هم سعی می کند با صدای مردانه بگوید:این که بهش نمیگن خنگی،میگن کونگشادی ...پریسا می گوید:هیس...اسی دوباره پسر خوبی می شود ، من اماهمچنان توی پالتواز گرما و بیقراری ، کلافه می شوم.با دستمال کلینکس خشک و تمیزی مدام دماغ معروفمرا می گیرم ، تا احیانا در دیدرس نباشد.در فاصله ی پیاده شدن پسر چاق، اسی و پریساجا به جا می شوند. از ترس اینکه پریسا

/ 5 نظر / 119 بازدید
هادی هزاره مقدم

قشنگ بود.سپاس.

علی (rezaiemm)

کیوان عزیز لذت بردم. با سپاس از : کشش خوب داستان. مایه تاسف: ارتباط مستقیم فسق و تجارتهای بسیار....

ساجده

داستانت را دوست داشتم. با هم دوست شدیم.

بهزاد

بابا تو دبی کارشو بساز تا عوضش دربیاد

ابراهیمی

شاید این داستان واقعی نبود ولی من واقعیش برام اتفاق افتاد که اتفاقی فهمیدم اقای همسایمون به خانمش خیانت میکنه خیلی عذاب میکشیدم انگار برام مسئولیت ایجاد شد دلم واسه زنه میسوخت اما چند وقت بعد فهمیدم اونم به شوهرش خیانت میکنه دلم میخواد ازین خونه بریم اما نمیشه البته هنوز واسه شوهرم تعریف نکردم قضیه رو بهرحال فرقی نمیکنه نمیتونیم ازینجا بریم